بیا دخترم !
روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریبتر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا (صلی الله و اله و سلم) را در خویش تاب نمی آورد؟
بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی، تو از بهشت آمده بودی. بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست.
کاش این مردم می فهمیدند که مهر تو یعنی چه؟ قهر تو یعنی چه؟ لطف تو یعنی چه؟ خشم تو یعنی چه؟
بانو ... و تو خود فرموده بودی که :می دانستم که غم، نان خورشت همیشه من است؛ و اندوه، همسایه دیوار به دیوار دل من. محنت و مظلومیّت نیز از بدو تولّد با من زاده شد، با من رشد کرد و در من تبلور یافت.
تو خود در آن لحظات درد ناک، فرزندانت را برای دنیایی چنین غریب آماده کرده بودی:
حسن جان این هنوز ابتدای مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند.
حسین جان زود است برای گریستن تو! تو دیگر گریه نکن، تو خود دردانه اشک آفرینشی!
هم اکنون پدرتان علی مرتضی(علیهم السلام) خواهد آمد.
برخیزید عزیزان من، بیش از این بی تابی نکنید، علی خود از شنیدن خبر، چنان بی تاب شده است که میان راه چند بار، ردایش در پایش پیچیده است و او را به زمین افکنده است. نه فقط دل علی که پای علی نیز با این خبر لرزیده است. برخیزید عزیزان من..
سیدمهدی شجاعی