به نقل ابن قتيبه در الامامة و السياسة، يزيد بن معاويه بن ابيسفيان علاقمند به زن شوهرداري شده بود كه در جمال مشهور بود. بيقراري وي به اطلاع معاويه رسيد و يزيد را نصيحت كرد كه آرام باشد. يزيد گفت: چگونه مرا به آرامي امر ميكني و حال آنكه آرزويم قطع شد، معاويه گفت يزيد مروّت و تقواي تو چه شد؟
يزيد گفت: گاهي هوي و هوس بر انسان غلبه ميكند. {آنگاه ديگر مروّت و تقوا جايي ندارد . . . }
معاويه گفت: چرا قبلاً نگفته بودي.گفت: زيرا به رأي تو اطمينان داشتم، معاويه گفت درست است و لكن مطلب را به حلم خود بپوشان و از خدا استعانت بجو كه بر هوايت غالب شوي.
ارينب دختر اسحق در آن زمان به زيبائي و كمال و شرف مشهور بود و شخصي از پسر عموهاي وي از طايفة قريش به نام عبداللهبنسلام كه در نزد معاويه بسيار محترم و ارزشمند بود او را به همسري خود درآورد.
و از طرفي ناراحتي و عشق يزيد، معاويه را ميآزرد و اندوهناك بود،در صدد برآمد كه از راه حيله و نيرنگ آن بانو را ربوده و رضايت يزيد را جلب كند.
به اين منظور به عبداللهبنسلام كه در آن موقع از عمال معاويه در عراق بود، نامهاي نوشت و گفت:كه به محض رسيدن اين نامه، براي مطلبي كه تمام بهرة تو در آن است به سوي شام حركت كن و تأخير روا مدار، و نامه را بوسيله ابوهريره و ابوالدرداء كه در شام نزد وي بودند براي او فرستاد.
وقتي عبداللهبنسلام وارد شام شد، در منزلي كه معاويه براي او تهيه ديده بود و وسائل پذيرائي را آماده كرده بود منزل داده شد. سپس معاويه به آن دو نفر قاصد با مقدمهاي مصلحتآميز گفت: دخترم به سن بلوغ رسيده و تصميم دارم براي او همسري انتخاب كنم كه كفو او باشد و يادگار و وارث من. و براي اين منظور عـبداللهبنسـلام را در نظر گرفـتهام زيـرا وي داراي دين و فـضل و
مروّت و ادب است، آن دو نفر هم تصديق كردند.
سپس معاويه گفت: پس مطلب را به عبداللهبنسلام بگوئيد اميدوارم دخترم از رأي من سرپيچي نكند. همين كه دو نفر به سويِ مقصود، از نزد معاويه خارج شدند، معاويه به نزد دختر خود رفت و گفت: وقتي ابوهريره و ابوالدرداء به نزد تو آمدند و ازدواج با عبداللهبنسلام را به تو پيشنهاد كردند و به موافقت رأي من خواندند، در جواب بگو: عبداللهبنسلام مردي بزرگوار و نزديك به ما است و لكن او همسري مثل ارينب دارد، اگر من با او ازدواج كنم ميترسم اخلاق ناپسند از جهت هووداري براي من پيدا شود و نزد خدا مجرم باشم، لذا تا از او جدا نشود من با وي ازدواج نميكنم.
آن دو نفر به نزد عبدالله رفته، گفتار معاويه را به او رساندند، وي خوشحال و مسرور شد و بعد از حمد خدا گفت: معاويه به من محبتهاي زيادي كرده و اينك ميخواهد مرا به خاندان خود ملحق كند، از خدا استعانت ميجويم در شكر او و به حضرتش پناه ميبرم از مكر و حيله معاويه.
سپس همان دو نفر را به خواستگاري نزد معاويه روانه داشت چون به نزد معاويه آمدند و مطلب را گفتند، او گفت رضايت و ميل من براي شما معلوم است، و لكن اختيار اين كار با دخترم ميباشد و بايد خودش راضي شود، شما اينك به نزد او برويد و مطلب را گفته، نظر او را بخواهيد.
نامـبردگان به نزد دخترش رفتند و قضيه را گفتند و همان گفتار
پدر او را جواب شنيدند و سپس به عبداللهبنسلام خبر دادند، وي چنين پنداشت كه مانعي از ازدواج او با دختر معاويه در بين نيست جز داشتن همسر، همسري چون ارينب زيبا و جميل و باشرف و لايق زندگي و همسري كه مورد افسوس همه بود،چگونه از او دست بردارد و چسان يكبار قطع علاقه كند و چگونه عواطف را زير پا بگذارد و از همسري عزيز و مهربان چشم پوشي كند. و از طرفي وصلت با معاويه اول شخصيت ظاهري آن وقت و بستگي با خاندان سلطنتي او و برخورداري از مزاياي فراوان جالب بود، او فريفته شد و فوراً در حضور آنها همسرش را طلاق داد و آن دو نفر را شاهد طلاق قرار داد و بعد آنها را براي خواستگاري نزد معاويه فرستاد و آنها قضيه را به معاويه گفتند،وي به حسب ظاهر اظهار تأثر كرده و گفت من دوست نداشتم كه همسرش را طلاق دهد اگر عجله نميكرد بهتر بود،و لكن چه بايد كرد مقدرات خدا بايد جاري شود. فعلاً شما قدري به ما مهلت بدهيد و دوباره براي وقت ديگر با ما صحبت كنيد و رضايت ما را بدست آوريد.
سپس معاويه به يزيد ابلاغ نمود كه عبداللهبنسلام زن خود را طلاق داده است، و بعد از اينها چون دو نفر نامبرده نزد معاويه رفتند و وي دوباره آنها را به سوي دخترش ارجاع نمود.
آنها نزد دختر معاويه رفتند و گفتند كه عبدالله براي خواستة شما زنش را طلاق داده، و به قدري از عبدالله مدح كردند كه قلم از
شرحش عاجز است.
دختر معاويه در جواب مطالبي گفت كه هيچ ربطي با ازدواج نداشت و از آن بوي رنگ و حيله نسبت به عبداللهبنسلام به مشام ميرسيد. پس آن دو نفر برگشتند و حرف او را به عبداللهبنسلام گفتند و عبدالله به شعري تمثل كرد و گفت:
|
فَاِنْ يَكُ صَدْرُ هذَا الْيَوْمِ وَلّي
|
فَاِنَّ غَداً لِناظِرِهِ قَرِيبٌ
|
يعني اگر اول اين روز برگشت وگذشت، فردايش براي بيننده نزديك است و به زودي باطن قضيه آشكار ميشود.
داستان عبداللهبنسلام در بين مردم شيوع يافت، و زبانزد خاص و عام شد كه عبدالله بن سلام هنوز از خواستگاري زنش فارغ نشده او را طلاق داده و صحبتي از حيلة معاويه نبود، پس عبداللهبنسلام ابوهريره وابوالدرداءرا وادار كرد كه زودتر قضيه را روشن كنند.
ايشان نزد دختر معاويه رفتند و گفتند در موضوع ازدواج نظرية خود را روشن كنيد.دختر معاويه مثل نوبت قبل سخناني به ميان آورد و بعد گفت دربارة عبدالله مشورت كردم و جويا شدم، دريافتم كه مناسب با من و موافق با مراد من نيست و چون انظار مشاورين دربارة او مختلف شده من از ابتداء اين موضوع را با كراهت مي بينم و مايل نيستم.
در اين موقع بود كه عبداللهبنسلام دانست كه معاويه با او حيله ورزيده، غم عالَم او را فراگرفت، ساعتي جزع نموده و بسيار اندوهگين شد،پس به خود آمد و حمد و ثناي پروردگار را بجا آورد
و به رسم عزاداران گفت: از امر خدا و مقدرات او چارهاي نيست،[1]
اگر مردي هر قدر حلم بورزد و عقلش را قاضي كرده و به رأي خود قدم بردارد، نميتواند قضا و قدر و مكر و حيل را از خود منصرف كند،وقت سرور و خوشحالي آنان رسيد ولي دوام نخواهد داشت و محذورش دامنگير آنان خواهد بود.
قضيه او شيوع يافت و در هر گوشه و كنار، روزان و شبان صحبت او بود و سيل مذمت و ملامت متوجه او گرديد كه براي رضاي معاويه چنين عملي انجام داد و ميگفتند معاويه به حيله او را فريب داد تا زنش را طلاق بدهد و معاويه زنش را براي پسر خود ميخواست،و از معاويه نيز بدگوئي شديد شد و چون معاويه اطلاع يافت قسم ياد كرد كه من با او مكر وحيلهاي نكردهام!!
و ليكن وقتي ايام عدّة طلاق ارينب سپري شد معاويه ابوالدرداء را به سوي عراق فرستاد تا ارينب دختر اسحق (زن مطلّقة عبدالله) را براي پسرش يزيد خواستگاري كند.
ابوالدرداء بسوي عراق روانه شد و در آن هنگام حسينبنعلي (عليهالسلام) از نظر علم و شخصيّت و جود و سخاوت در عراق بينظير بود. ابوالدرداء قبل از انجام مقصود با آن حضرت برخورد نمود و حضرت از هدف او مطلع شده، فرمود: من هم تصميم داشتم با او ازدواج كنم و بعد از عده، براي او خواستگار بفرستم و لكن منتظر فرصت بودم. اينك شما از طرف من هم خواستگاري كن تا خودش هر كدام را ميخواهد انتخاب كند و شما امين هستي تا اين خبر را به او برساني و هر چه معاويه براي پسرش يزيد مَهر قرار داده، شما از ناحية من مهرية وي نما.
ابوالدرداء براي انجام وظيفة خود حركت كرد و به نزد آن بانو رفت و بعد از جملاتي تسليتآميز گفت گذشتهها گذشت و شايد براي تو ضرري نداشته بلكه خدا خيري در آنها نهاده باشد.
اينك فرزند سلطان و وليعهد و خليفة بعد از او يزيدبنمعاويه، و از طرفي پسر دختر پيامبر(صلی الله علیه واله وسلم) و فرزند اول كسي كه از امتش به او ايمان آورد و آقاي جوانان اهل بهشت حسينبنعلي(عليهالسلام)، مرا به خواستگاري تو فرستادهاند.هر كدام را خواهاني انتخاب كن.
ارينب ساعتي سكوت اختيار كرد و پس گفت: ابوالدرداء اگر ديگري به خواستگاري ميآمد و تو حاضر نبودي من كسي به نزد تو به مشورت ميفرستادم و رأي ترا ميخواستم اينك كه خود قاصد اين كار شدهاي من اين امر را به تو واگذار مي كنم و اختيارم را به شما ميسپارم تا هر يك را كه شما بهتر مي داني براي من انتخاب كن و تو هم مانند شخصي زيرك و پرهيزكار قضاوت كن و متابعت هواي نفس تو را از حق گوئي باز ندارد.
ابوالدرداء گفت: خودت اختيار كن. ارينب اصرار ورزيد و رأي او را خواست. ابوالدرداء ديد ناچار است كه بگويد و گفت:اي بانو پسر پيغمبر(صلی الله علیه واله وسلم) نزد من محبوبتر و بهتر است، ولي خدا ميداند كداميك براي تو بهتر باشند. البته من ديدم پيغمبر خدا(صلی الله علیه واله وسلم) را كه لبهايش را بر دو لب حسين ميگذاشت، پس تو هم لبهايت را بر جايگاه لبهاي پيغمبر بگذار. ارينب گفت: من هم او را ميخواهم و راضي شدم، پس حسين عليه السلام او را تزويج كرد و مهرية زيادي براي او قرار داد. چون جريان به معاويه رسيد از عمل ابوالدرداء بسيار ناراحت شد و بياندازه او را ملامت و سرزنش كرد.
عبداللهبنسلام قبل از آنكه از همسرش ارينب جدا شود و او را طلاق بدهد، چندين كيسه درّ كه قسمت عمدة ثروت او را تشكيل مي داد، نزد همسرش به امانت گذاشته بود. هنگامي كه عبدالله حيله و مكر معاويه را نسبت به خودش اظهار نمود و گفت كه به من خدعه ورزيده است، معاويه او را از دستگاه خود بركنار داشت و تمام مستمري و حقوق او را قطع نمود و دائماً او را دشمن ميداشت تا كمكم پيمانة صبر عبدالله لبريز شد و سرگذشت او به طول انجاميد و تهيدست شد و همواره خود را مذمت ميكرد كه چرا من به دستگاه معاويه نزديك شدم.
پس ناچار از آنجا به سوي عراق حركت كرد و از امانتي كه در نزد همسرش گذاشته بود با خود صحبت ميداشت و نميدانست چه ميشود، و آيا به آن مال خواهد رسيد يا خير؟ و چنين ميپنداشت كه همسرش به جهت بدرفتاري بدون جهت او نسبت به وي و طلاق بيجاي او همسرش را، آن مال را انكار خواهد كرد و به او نخواهد داد.
و با همين حال افسردگي، آميخته با يأس به عراق آمد و به خدمت حسين بن علي(عليهماالسّلام) شرفياب شد و پس از سلام و اداي وظايف ادب گفت: قربانت گردم ميداني كه طبق مقدرات و قضا و قدر، من ارينب را طلاق گفتهام و قبل از طلاق مال زيادي نزد او به امانت گذارده بودم و ديگر آن را تصرف نكردهام و اضافه كرد: به خدا قسم هرگز در طول زندگيم از او مكروهي نديدم و او را جز زني خوب نميدانم، پس مطلبم را به او برسانيد و بفرمائيد تا امانت مرا مسترد نمايد. خداوند به حضرتت نيكي نمايد و اجر جزيل دهد.
پس وقتي كه حسين بن علي(عليهماالسلام) به نزد ارينب آمد، به او گفت:
عبدالله بن سلام آمده و به تو درود ميفرستد و اظهار ميدارد كه در تمام ايام زندگي از تو بدي نديده و امانتداري تو را فراموش نكرده و اين كردار عبدالله مرا خوشحال كرده و به شگفت آورده است و ميگويد كه قبل از طلاق امانتي نزد تو گذارده آنرا ميخواهد،اينك امانت را ادا نما و مالش را به او رد كن كه جز راست نميگويد و جز حق نميطلبد.
ارينب گفت: به خدا راست ميگويد امانتي نزد من گذارده كه نميدانم چيست، زيرا به مُهر او ممهور شده و تا كنون چيزي از آن برنداشته است، پس حضرت بر آن بانو ثناي خير فرستاد وگفت پس خودش را ميآورم تا مالش را آنچنان كه به تو سپرده به او پس دهي. سپس عبدالله را ديد و گفت اين بانو مالت را انكار نكرده « و گمانم كه اين مال از شما دو نفر است.»[2] كه با مُهر خودت ممهور و به او واگذار كردهاي، خودت به نزد او بيا و مالت را دريافت كن عبدالله گفت شما امر كنيد تا مالم به من رد شود قربانت گردم. حضرت فرمود: خير، بايد خودت بيائي و همچنان كه به او سپردهاي دريافت نمائي تا بعد از اداء او را برئ الذمة كني.
« زن و مردي كه با هم محبت داشتهاند و بدون جهت بين آنها جدائي افتاده اينك دوباره بايد با هم برخورد كنند و چشم به چشم هم شوند اينجاست كه گذشتههاي خوش بخاطر ميآيد و هريك محبت طرف مقابل در خاطرش جلوه ميكند. و چه بسا كه عقدة باطني باز شود و كنترل از دست برود»
پس حضرت به اتفاق عبداللهبن سلام به منزل رفتند و حضرت به ارينب گفت كه اينك عبداللهبنسلام آمده است تا امانت خود را دريافت كند،امانت را به او واگذار كن، پس آن بانو بدرههاي امانت را حاضر كرد و در حضور عبدالله گذاشت و گفت اين مالت اي مرد، پس عبدالله شكر او را بجا آورد و بر او ثنا گفت، در اين حال حسينبنعلي(عليهماالسلام) از اطاق خارج شد.
عبدالله مُهر بدره را برداشت و مقداري از آن دُرها را بيرون آورد و در حضور ارينب گذاشت و گفت اين مال اندك من، از آن تو باشد،اينجا بود كه هر دو كنترل باطني را از دست دادند و مثل ابر بهار شروع به گريستن نمودند تا آنكه صدايشان به گريه بلند شد و تأسف خوردند براي آنچه كه بدان مبتلا شده بودند.
در آن هنگام رهبر آزادگان و الگوي جوانمردان حسينبنعلي(عليهماالسلام) بر آنان وارد شد و بر حالشان رقّت نمود و فرمود:خدا را شاهد ميگيرم كه او را طلاق دادم،پروردگارا تو ميداني كه من او را تزويج نكردم براي مالش و نه براي جمالش و ليكن ميخواستم او را به شوهرش رسانده باشم و به ثواب تو برسم، پس اجر و مزد روز واپسين مرحمت فرما؛ همانا تو بر هر كار توانائي.
و حضرت اندكي از تمام آن مهر را كه به او بخشيده بود پس نگرفت و چون خود ارينب به ميل خود هم تقديم كرد قبول نفرمود و گفت ثوابي را كه از اين ناحيه اميدوارم براي من بهتراست.
پس عبدالله او را به همسري خود درآورد و تا آخر عمر با يكديگر با مهرباني و صميميّت زنـدگي كردند و خداوند آن بانو را بر يزيد حرام نمود.[3]
1. مقدرات به اين معني كه هر بدبختي را در اثر جهالت براي خود فراهم كرده و بعد به قضا و قدر الهي نسبت دهيم،از آثار مكتب جبري خلفاء بني اميه است.
۲. شايد منظور اينكه شما دوباره به زندگي به او خواهي رسيد و از كردار طرفين پيداست كه از گسستن بيجاي علقه محبت رنج ميبرند و آرزوي گذشته را دارند كه مثل آن روز باز آيد.
[3]. الامامة و السياسة: تأليف ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة
-تابان-