جوانمردان نمونه
در زمان خلافت عمربن الخطّاب، دو جوان شخصي را كه قاتل پدر خود مي دانستند با بازوان بسته به نزد وي آوردند وگفتند كه اين شخص پدر ما را كه فردي بسيار محترم و داراي كمالات و افتخار قبيلة ما بود، به قتل رسانده است.
ما از تو مي خواهيم براي جنايتي كه مرتكب شده است طبق فرمان خدا او را مجازات كني.
خليفه رو به جوان متهم كرد و گفت:نظر تو دربارة آنچه كه گفتند و شنيدي چيست؟
قيافة جوان چنان بود كه گويا جنايتي مرتكب نشده و كسي را نكشته است، اثري از ترس و بيتابي در او مشاهده نميشد، چهرهاش برافروخته بود، شجاع و بياعتناء به نظر ميرسيد و در عين حال خشونت و بي باكي مردمان جاني را نداشت و راستي كسي گمان نمي كرد كه اين شخص قاتل مردي وارسته و دانشمند باشد.
ولي برخلاف انتظار،در پاسخ سؤال خليفه گفت: اينها راست ميگويند، ليكن من جريان را براي خليفه شرح ميدهم تا آنچه صلاح ميداند عمل كند:
من از عربهاي بياباني و باديهنشينم، روزگار سياه و تلخي داشتم روزها و شبهاي تاريك و ترسناكي را گذراندم.
پس از مدتها رنج و زحمت اموالي اندوختم و با اهل خود به اين شهر آمدم.
در اطراف باغهاي اين شهر سارباني ميكردم، شتراني به من سپـرده شده بود كه بسـيار آنها را دوسـت ميداشـتم زيرا معاش مرا تأمين ميكردند و منفعت آنها زياد بود.
در ميان قافله، شتري نيرومند، مليح، اصيل و پرنتيجه بود.
در يكي از روزها كه مطابق معمول شتران را جلو كرده و به دنبال آنها ميرفتم، آن شتر از قافله جدا شد و بهطرف باغي كه شاخها و برگهاي زيادي روي سطح خارجي ديوار آن آويزان بود، حركت كرد.
بعضي از شتران هم به متابعت او ريسمان پاره كرده و بهسمت باغ فرار كردند.
من تا آمدم دست و پايم را جمع كنم، شاخهاي درختان را شكستند و برگهاي سبز را بلعيدند.
در اين هنگام مردي پديدار گشت، و با سنگ بزرگي كه در دستش بود، مانند شيري كه متوجه خطر شده باشد نعره زنان به سوي شتر حركت كرد، سنگ را به طرف او پرتاب نمود و او را كشت،من در آتش خشم فرو رفتم،همان سنگ را برداشتم و به سوي مرد انداختم، با همان سلاحي كه شتر بيمانند مرا كشت، كشته شد!
پا به فرار گذاشتم، اما اين دو نفر كه بعد متوجه شدم فرزندان آن مرد هستند، با سرعت بيشتر مرا تعقيب كرده و دستگيرم نمودند و نزد تو آوردند. اين بود اصل حادثه،اكنون تسليم فرمان خليفه هستم.
خليفه: به جرم خود اعتراف كردي و بايد مجازات شوي.
قاتل: همان طور كه گفتم من تسليم و به آنچه شريعت اسلام اقتضا كند تن در ميدهم....
ليكن برادر نابالغي دارم كه پدرش هنگام مرگ اموال زيادي به او بخشيد و او را به من سپرد و گفت:
« پسر جان اين پولها و طلاها متعلق به برادر توست و من از تو مي خواهم در نگهداري آنها بكوشي، بدان خدا در همة احوال ناظر تو ميباشد.»
بعد از مرگ پدرم براي حفاظت اموال برادرم، آنها را در جائي كه غير از من كسي نمي داند مخفي كردم.
اي خليفه! الان اگر مرا مجازات كني طلاها و پولهاي برادرم از بين خواهد رفت و باعث آن تو خواهي بود و در روز قيامت مسئولي. ولي اگر سه روز به من مهلت دهي، ميروم و برميگردم،هر كس در اين مجلس مرا ضمانت كند به او پاداش نيكوئي خواهم داد و خدا گواه است كه به وعدةخود وفا ميكنم.
خليفه نگاهي به حضار مجلس كرد و گفت: آيا كسي او را ضمانت ميكند؟
سكوتي عميق و مطلق بر جمعيت حكمفرما شد،به يكديگر نگاه ميكردند و با خود ميانديشيدند: مگر كسي عقلش را از دست داده باشد كه يك قاتل را ضمانت كند، آدم عاقل كه چنين كاري نميكند، اين جوان جنايتي را مرتكب شده و حالا به اين بهانه ميخواهد از چنگال عدالت فرار كند،مگر مي شود به يك آدم قاتل اطمينان كرد و او را ضامن شد؟!
قاتل در خلال اين سكوت و انديشهها، به چهرة يكيك حضار با دقت و تأمل نگاه ميكرد،مثل اينكه افكار آنها را در سيمايشان مطالعه مينمود.
تنها يك چهرة نوراني و آرام،توجه جوان را به خود جلب كرد.
آثار ايمان و بزرگي در او هويدا بود.حضار هم متوجه شدند كه جوان قاتل چشمانش را به سمتي كه ابوذر غفاري نشسته، دوخته است. جوان بعد از آن روي به سوي خليفه كرد و در حالي كه با دست به ابوذر اشاره ميكرد، سكوت مجلس را شكست و گفت:
اي خليفه! اين شخص كفالت مرا به عهده مي گيرد.
خليفه: ابوذر! او را ضمانت ميكني؟
ابوذر: آري،من تا سه روز او را ضامن ميشوم.
پدركشتگان: ما هم به ضمانت ابوذر راضي هستيم.
جوان قاتل را آزاد كردند و رفت. روز سوّم فرا رسيد و به سوي پايان ميرفت.
ابوذر و آن دو جوان در مجلس خليفه حاضر شدند، برادر بزرگتر رو به ابوذر كرد وگفت:
ابوذر! پس قاتل كو؟ كجاست؟! چرا نيامد؟ چگونه برميگردد كسي كه از مرگ فرار كرده!
ما از اينجا نميرويم تا به ضمان خود وفا كني.
ابوذر جواب داد من تسليمم، اگر آفتاب غروب كرد و جوان نيامد، به ياري خداوند جهان به عهد خود وفا ميكنم.
خليفه گفت:آري، اگر جوان نيامد بايد آنچه را كه اسلام دستور ميدهد دربارة ابوذر اجرا كنيم! چشمها متوجه ابوذر شد، صداي نفس كشيدني در محكمه شنيده نميشد، هيجان و اندوه و تأسف در جمعيت ايجاد شده بود. بعضي سرها را پائين انداخته و آهسته آهسـته براي ابوذر اشك ميريختند و بعضي هم بدون اينكه ديگران متوجه شوند سرها را به يكديگر نزديك ميكردند و ميگفتند:
آخر چرا ابوذر ضامن اين جوان قاتل شد؟! اين جوان مرتكب قتل شده است و به عهد خود وفا نخـواهد كرد و حتماً بر نميگردد،
چه خوب بود ابوذر يك مقدار فكر مي كرد و دست به چنين كار خطرناكي نميزد!
عدهاي از بزرگان مجلس به آن دو جوان نزديك شدند و از آنها خواستند كه ديه بگيرند و از مسئوليت ابوذر در احضار «قاتل» صرف نظر نمايند، آنها گفتند، ممكن نيست، بايد كشندة پدرمان قصاص شود و ضامن هم بايد او را احضار نمايد.
مدتي محكمه در حال سكوت به سر برد و اضطراب و ترس در همة جاي مجلس احساس ميشد و چيزي جز نگاههاي بهتآلوده و قلوب محزون و چهرههاي درهم فرو رفته ديده نميشد، تنها چهرة درخشان ابوذر بود كه آرام و مطمئن به نظر ميرسيد.
تقريباً خورشيد غروب كرده بود و هوا رو به تاريكي ميگذاشت و داشت وقت ضمانت سپري ميشد كه اهل مجلس در برابر وضع عجيب و غيرمنتظرهاي قرار گرفتند، همه ديدند قاتل نفسزنان وارد مجلس شد و در حاليكه چشمانش مانند خون سرخ شده بود و مرتب از پبيشانيش عرق ميريخت، سلام كرد و پس از اندكي سكوت چنين گفت:
اي خليفه! خدا را سپاسگزارم كه از جهت برادرم خيالم راحت شد، او را بدائيهايش سپردم و آنها را بر محل اموال او آگاه ساختم و سپس به پـارهاي از كـارهاي ضـروري ديگر پرداختم و ظهر روز سوم در شدت گرمـا حركت كردم و با مشـقت و سختي خود را به اينجا رساندم.
اي خليفه! با مكر و حيله نميتوان از مرگ فرار كرد، اما كسي كه وفاي بعهد كند و جوانمردانه تسليم عدالت گردد و با آغوش باز مرگ را استقبال كند، خداي بزرگ بر او ترحم كرده و او را ميبخشد.
جوان قاتل در ميان تعجب و تحسين زايدالوصف مردم سخنان فصيح و دلنشين خود را كه حاكي از آزادمنشي و جوانمردي او بود با اين جمله به پايان رساند:
اي خليفه!من براي وفاء به آن وعدهاي كه داده بودم با پاي خود به سوي مرگ آمدم، تا اينكه ديگران گمان نكنند وفا از ميان جامعة ما رفته است!
ابوذر:اي خليفه! من اين جوان را تا آن روز نديده بودم و اصلاً او را نميشناختم و نميدانستم اهل كجاست و از چه قبيله و چه خانداني است؟! اما چون به من اشاره كرد و تنها مرا ضامن خود معرفي نمود،من خلاف مروّت ديدم كه دست رد به سينة او بگذارم،او را كفالت كردم، تا گفته نشود، مروّت از ميان مردم رفته است!
پدركشتگان هم به وجد آمدند و گفتند: ما هم براي سپاسگزاري از مقام بزرگان فضيلت و ترويج كمالات اخلاقي،از خون پدر خود گذشتيم و اين جوان را بخشيديم، تا نگويند، نيكوكاري از ميان مردم رفته است!
و سپس خليفه خواست دية خون پدرشان را از بيتالمال بپردازد. اما آنها گفتند:
عفو ما تنها براي خدا و به منظور بزرگداشت معروف و فضايل انساني است.
كسي كه هدفش خدا باشد نيكوئي خود را با منّت و پاداش ضايع نخواهد كرد.[1]
[1]. محمد دياب اتليدي،اعلام الناس، چاپ مصر،ص3 (به نقل از آقاي علي حجّتي كرماني در كتاب 14 داستان،چاپ1351)
-تابان-