ای بهار محض

 

 

بیا ای یوسف زهرا، گره بگشا ز کار ما

 که از وصلت رسد جانا، به پایان انتظار ما

بیا تا یوسف کنعان، شود همچون زلیخایت

 فدای روی زیبایت، که بُرد از دل قرار ما

خزانِ بی تو بودن را، کجا تاب آورم ای گل

بیا تا با نسیم تو، رسد از ره بهار ما

به شام دوریت یارا، غم هجرت کُشد ما را

 بتاب ای ماه دل آرا، در این شب های تار ما

شده قلب همه یاران، اسیر رشته هجران

 به یاری گرفتاران، بیا ای تک سوار ما

 

اللّهم عجّل لولیک الفرج و العافیة و النصر

 

امان

 

 صلواتی که انسان را یک هفته در امان دارد.

در بحار الانوار، ج 90 ، ص 56 از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند: هر کس بعد از نماز ظهر جمعه سه مرتبه بگوید »اللهم اجعل صلواتک و صلوات ملائکتک و رسلک علی محمّد و آل محمّد« در امان است تا جمعه دیگر.

داروخانه معنوی ص171

عشق فاطمه و علی

 

سپاس خدا را بر آنچه انعام فرموده و شکر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستایش بر آنچه از پیش ارزانی داشته، حمد به خاطر همه نعمت ها و مواهب(ص ۹۶)

ببین خدا چقدر تو را دوست داشت که قابله ها را گلهای سرسبد عالم زنان انتخاب کرد(ص ۱۶)

 و وقتی خدا به رسول عالمیان وحی فرمود: انّا اعطیناک الکوثر ، خدیجه فهمید که تو کوثری و هیچ مادری، دختری به خوبی دختر ش نزاده است(ص ۱۷)

ای بانو، تو که امامت بشر در مقابل تو زانو زد، ای همسر و مادر رهبری خلایق(ص 55)

وقتی ابوطالب و خدیجه رفتند پیامبر بیشتر از آنکه تصوّر می کرد تنها شد و تو با خود گفتی اگر بخواهم فقط دختر او باشم، باری از دوش تنهائی او بر نمی دارم، پدرم با آن همه مصیبت و سختی نیاز به مادر دارد، مادری که پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و تو تلاش کردی که برای پدرت -محبوبترین خلق خدا- مادری کنی و موفّق شدی، پدرت تو را به مادری قبول کرد و به لقب ام ابیها مفتخر ساخت(ص ۲۵)

امّا پیامبر در همه عمرش فقط از یک چیز می ترسید و آن این بود که پس از مرگش آتشی بیاید و بخواهد این پرچم ها را بسوزاند و غدیر برکه ای بود که پیامبر خواست آتش های پیش بینی را با آن خاموش کند(ص ۶۱)

در آن لحظات حسّاس و آخر پدرت -پیامبر- در گوشت چیزی گفت که چون ابر بهاری گریستی ، چیزی دیگر گفت که چون غنچه سحری شکفته شدی(ص ۶۵)

بعد از ارتحال پیامبر، هیچکس خنده تو را ندید و در عوض، گریستن ات دشمن را به ستوه آورد(ص ۴۸)

بانو، پدر تو را می خواند : ببین دخترم! جان پدرت به فدایت همه مقدّمات ولادت تو، قدم به قدم از بهشت تکوین یافته(ص ۱۱)

عزیز دلم خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز آفرینش زن چیست؟ و رمز خلقت زن در کجاست؟ می دانم، می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند ! می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند! می دانم که پاره تن مرا چگونه آزردند! (ص ۱۸) ناچیزان هیچ گاه به حساب نیامده، سرجنباندند و اظهار وجود کردند و شیطان از مخفی گاه خود سر برآورد(ص ۱۰۲)

 ای وای از حکایت محسن!

حکایت فاطمه و آن در و دیوار!

 حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار!

حکایت آن آتش با آن تن تب دار!

حکایت آن دست پلید با آن گونه و رخسار!

حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار! (ص ۱۴۳)

وای، وای از این مصیبت(ص ۱۴۸) می دانم، می دانم، بیا، فقط بیا و خستگی این عمر زجر آلود را از تن بگیر، حوریان، بهشت را، با اشک چشم

هایشان چراغان کرده اند. بیا و بهشت را از انتظار در آر(ص ۱۸) این را هم بگویم که تو اوّلین کسی هستی که به بهشت وارد می شوی، توئی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح می کنی(ص ۱۱)

روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیایی است که

دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی، تو از بهشت آمده بودی(ص ۹) بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست(ص ۱۳) کاش این مردم می فهمیدند که مهر تو یعنی چه؟ قهر تو یعنی چه؟ لطف تو یعنی چه؟ خشم تو یعنی چه؟(ص ۱۲۰)

بانو... و تو خود فرموده بودی که :می دانستم که غم، نان خورشت همیشه من است و اندوه، همسایه دیوار به دیوار دل من(ص ۱۹) محنت و مظلومیّت نیز از بدو تولّد با من زاده شد، با من رشد کرد و در من تبلور یافت(ص ۲۰) تو خود در آن لحظات درد ناک، فرزندانت را برای دنیائی چنین غریب آماده کرده بودی : حسن جان این هنوز ابتدای مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند(ص۱۹)

حسین جان زود است برای گریستن تو ! تو دیگر گریه نکن، تو خود دردانه اشک آفرینشی!(ص ۲۰) هم اکنون پدرتان علی مرتضی خواهد آمد برخیزید عزیزان من، بیش از این بی تابی نکنید، علی خود از شنیدن خبر، چنان بی تاب شده است که میان راه چند بار، ردایش در پایش پیچیده است و او را به زمین افکنده است. نه فقط دل علی که پای علی نیز با این خبر لرزیده است. برخیزید عزیزان من(ص ۳۰)

بانو، این علی است که شکوه می کند: ای جلوه خدا، ای یادگار رسول، زیستن بی تو چه سخت است، ماندن بی تو چه دشوار، این مرگ، مرگ تو نیست مرگ عالم است، حیات بی تو حیات نیست، خدا اگر نبود، من چه می کردم با این مصیبت عظمی؟(ص ۳۱) فاطمه جان تو بگو من چه کنم!؟ به دلم چه بگویم؟ به تنهائی ام، به بی کسی ام، به غربتم چه بگویم {نفسی علی زفراتها محبوسه یا لیتها خرجت مع الزفرات} (ص ۱۴۸)

اهل زمین و آسمان خود گواهند که تو پس از پیامبر، هیچ نخوردی جز خون دل، زهرای من این تازه ابتدای مصیبت ماست، این من که سر تو را بر زانو گرفته ام پس از تو جز بر بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخلهای کوفه همراز نخواهم یافت، این حسن که سر بر سینه تو نهاده است و گریه جگر سوزش امان مرا بریده است روزی خون دل عمر خویش را بواسطه زهر خیانت بر طشت غربت خواهد ریخت، این حسین که زجّه هایش دل ملائکه الله را می لرزاند و بعید نیست که هم الآن قالب تهی کند و جان نازک خویش را به جان تو پیوند زند، روزی بجای لبیک، چکاچک شمشیر خواهدشنید و بجای متابعت،خنجر و نیزه و تیر خواهد دید، این زینب که هم

اکنون بر پای تو افتاده است و هر لحظه چون شمع، کوچکتر و کوچکتر می شود مگرنمی داند که باید پروانه وش به پای شمع بسوزد و دم بر نیاورد؟ (ص ۳۲)

ولله که خانه تو، خانه سکینه و آرامش بود و من هرگاه به خانه در می آمدم یک نگاه نو، تمامی غمها و غصّه ها را از قلبم می زدود(ص ۴۵) روح تو آنقدر بزرگ بود که درازدواج، شفاعت پیروانت را به کابین طلبیدی و خداوند بر این مهر صحّه گذاشت(ص ۴۶) تو اصلاً برای خودت نبودی، ایثار محض بودی و زیباترین سرمشق بخشش(ص ۵۱) امّا اکنون... من اینهمه تنهائی را بکجا برم؟(ص ۴۷)

فاطمه جان کاش علی را غریب و خسته و تنها رها نمی گردی(ص ۱۴۹) کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد، ای اشک بیا! بیا که اینجاست جای گریستن(ص ۱۴۲) ای اشک همیشه ببار، ای چشم هماره همراهی کن که غم از دست دادن دوست، غم یکی دو روز نیست، غم جاودانه است(ص ۱۴۹)

بانو، بی جهت نیست که از شوی مظلوم خویش علی مرتضی خواسته اید شما را با لباس غسل دهد چرا که یک دفتر مصیبت، در بازو و بدن شما نهفته، نه ... آشکار است و دیدن این علمهای مصیبت، تاب و توان از دل علی می رباید و جان علی را می خراشد(ص۱۰۶)

بانو می دانی شمشیرهائی که در کربلا به روی حسین کشیده می شود ساخته کارگاه سقیفه است، نطفه اردوگاه ابن سعد در مشیمه سقیفه منقعد شد. اگر علی آنجا تنها نمی ماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند(ص ۸۲) کربلا در میان در و دیوار دیده شد وقتی که ناله تو به آسمان بلند شد(ص ۸۳) قّصه مصیبت حسین، اگر چه در عاشورا به اوج می رسد امّا از اینجا آغاز می شودآن خطی که در کربلا مقابل حسین قرار گرفت آغاز انشعابش از اینجاست(ص ۶۵)

چشم! ای چشم! ببار، وای بر تو اگر از بارش خون دریغ کنی(ص ۷۳)

خداوندا بحقّ عرش و آن که علوّش بخشید، بحقّ وحی و آن که نازلش فرمود و بحقّ پیامبر و آن که به او پیام داد و بحقّ کعبه و آن که آن را بنا کرد، بر محمّد و اهل بیت او درود فرست و به ما جمیع مومنین و مومنات در شرق و غرب زمین، فرج و گشایش نزدیک از جانب خودت عنایت فرما به شهادت این که جز خدای یگانه نیست و محمّد صلّی الله و علیه و آله، بنده و رسول اوست درود خدا بر او و فرزندان پاک و شایسته اش(ص۵۰) انّ الی ربنا لمنقلبون، لا حول و لا قّوه اّلا بالّله العلیّ العظیم(ص ۱۴۵)

             -مهدی فتحی برداشتی از کتاب کشتی پهلو گرفته اثر سید مهدی شجاعی-

 

با خدا

 

خدایا!

در خانه ای جایمان داده ای که نگاهمان به هر سو که می دود دام بلایی در پیش خویش کنده می بیند.

در بیابانی فرویمان فرستاده ای که قاصدک چشم از همه جا پیغام سراب می آورد.

و خارهای خیانت، پای خسته را در خویش می فشرد.

خدایا!

گذرمان را از باریکه راههایی انداخته ای که دشنه های فریب از فراسوی خانه ها به انتظارمان نشسته است.

خدایا!

تیرهای آرزو بر تخته سنگهای ناکامی می شکند و جویهای باریک امید بر زمین تفدیده می خشکد.

خدایا!

این عجوزه هزار داماد، آهنگ شکستن عزم مردان کرده است و عمر را به کابین می طلبد.

خدایا!

این دنیای هرزه هر لحظه دامی  تازه می گسترد و خود را برای کسی می آراید.

راههای به سوی تو را یا سدّ سکوی مقام می نهد یا گودال زندگی می کند یا دام ثروت می گسترد یا به خویشمان مشغول می دارد و یا …

می دانی که بی پرواز از این موانع نمی توان گذشت.

خدایا!

 قدرت پرواز را از تو می طلبیم.

خدایا!

عشق به این لجنزار متعفن جامه مخالفت تو را بر ما پوشانده است! تو این جامه را بر تن ما بدر.

 خدایا!

چه گذرگاه سختی است این دنیا و چه تنگه صعبی! این چه طعام آلوده ایست که مرگ خورنده را تدارک می بیند!

این چه آب متعفنی است که جگر تشنگان را می سوزاند!

خدایا!

این چه معشوقی است که شب را در آرزوی هلاکت عاشقان صبح می کند!

خدایا!

سلامتمان،  در گذر از این تنگنا به دست قدرت توست.

بر فراز این پرتگاه مهلک دست امید مان به ریسمان عطف تو آویخته است.

خدایا!

ریشه های این علاقه را در خاک وجود ما بخشکان، و تارهای این وابستگی را در زوایای قلب ما بسوزان.

خدایا!

حکومت کشور جان با توست! به غیر وامگذار.

خدایا! باغبانی این باغ را به کس مسپار که اگر جز شیره مهر تو در آوندهای این باغ بدود برگها به پژمردگی خواهد نشست و اگر جز باران محبت تو بر این باغ ببارد پرچمهای باغ فرو خواهد افتاد و اگر جز نسیم لطف تو به این بوستان بوزد غنچه ها خواهند مرد.

خدایا!

سنگهای گناهان ما را از دهان چشمه های موهبت خویش کنار بزن و دلهای ما را سیراب زلال مهر خویش گردان.

معبودم!

در کرت قلبهای ما به جای هرزه گیاهان هوس نهال محبت خویش را بنشان.

خدایا!

آفت علاقه به دنیا بر گندمزار ایمان ما زده است، دریابمان!

آنچنانکه عابدان و صالحان و برگزیدگانت را دریافتی، آنچنانکه بندگان ناب و خالصانت را و آنچنانکه عاشقان و معشوقان خویش را.

با دستهای گرم محبت ای پذیراترین آغوش باز ماندگان!

ای رئوف ترین مهربانان و کریم ترین مهرورزان!

  (دریافتی از مناجات خمس عشره .

    - شجاعی، سید مهدی، دست دعا، چشم امید، ص138-135)

 

 

به اندازه خودت

 

 

 مرد فقیرى بود که همسرش کره درست می کرد ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى در می آورد .

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

 هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلوبه من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

                                 یا علی

 

 

پروفسور جعفریان

 

  پروفسور منوچهر جعفریان، متخصص و پژوهشگر برجسته علوم تغذیه بعد از 45 سال دوری، به وطن بازگشته و حاصل یافته‌های علمی و آزمایشگاهی این محقق که نتیجه 25 سال تلاش مستمر اوست با خود آورده. 

  یافته‌هایی که در ظاهر آنقدر ساده‌‌اند که عمل کردن به آنها شوخی به نظر می‌رسد.

  او می‌گوید تغذیه صحیح عامل اصلی سلامت و عادت غذایی غلط که در میان ایرانیان تبدیل به یک فرهنگ شده علت اصلی بیماری‌هاست.

 دنیا رژیم‌های لاغری را مردود می‌داند. غذاها ربطی به چاقی یا لاغری ندارد. تئوری«کم بخور لاغر شوی» هنوز در ایران رایج است اما این تئوری در دنیا رد شده. سوءتغذیه انسان را چاق می‌کند. در اثر سوءتغذیه‌ای که ما در ایران داریم، هورمون‌هایی در بدن ترشح می‌شود و این هورمون‌ها باعث چاقی یا لاغری می‌شوند. امروزه آن رژیم‌های غذایی که دیگر در اروپا و در دنیا هم رد شده سبب کوتاهی عمر، ریزش مو و سلب سلامتی می‌شود؛ زیرا بدن افراد در اثر این رژیم‌ها چربی‌های باوفا را از دست می‌دهند و این چربی‌ها دو ماه بعد با عنوان «یو‌یو افکت» برمی‌گردند.

 »برای سلامتی‌تان بخندید؛ ببخشید؛ فراموش کنید دکتر جعفریان می‌گوید: «خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن سه عامل مهم برای سلامت روح و روان است.

  باید بیشتر از میوه‌جات و سبزیجات استفاده کنیم و از گوشت فاصله بگیریم. گوشت در تغذیه جهانی روز به روز بیشتر محکوم می‌شود. تمام دنیا به گیاه‌خواری برگشته است.

 در کشورهای ژاپن، سوییس و آمریکا رویکرد غذایی به سمت گیاه‌خواری پیش می‌رود.

  ما دو نوع تغذیه داریم: تغذیه جسم، تغذیه روح. تغذیه جسم نیاز به همان پنج ماده غذایی شامل پروتئین‌ها، کربوهیدرات‌ها، چربی‌ها، ویتامین‌ها و املاح است. تغذیه روح هم وابسته به پنج فاکتور است که شامل هدف‌دار بودن، اعتماد داشتن به دیگر انسان‌ها، اعتقاد، عشق و اراده است.

 جالب است بدانید طبق یافته‌های معتبر پروفسور، فقدان هریک از این پنج عامل روحی جذب غذا را در جسم دچار مخاطره کرده و موجب سوءتغذیه و بیماری می‌شود.

  دکتر جعفریان به‌سبک غلط طبخ در ایران اشاره کرده و می‌گوید:

  «این طبخ غلط باعث شده سبوس و پوسته ارزشمند گندم یا برنج در ایران دور ریخته شود. با دور ریختن پوسته گندم و برنج با دست خود این پل را خراب می‌کنیم. اگر آب برنج آبکشی‌شده را به آزمایشگاه بفرستید، می‌بینید که سرشار از ویتامین ب1 است.

  تمام املاح و نیاز بدن در پوست گندم است که این پوست جداسازی شده و در اختیار مرغ‌های خوشبخت قرار داده می‌شود. آرد سفید زندگی را کوتاه می‌کند. ما در فرآیند آزمایشی در آزمایشگاه دو دسته موش را انتخاب کردیم. به یک دسته آرد سفید دادیم. همه موش‌ها بعد از دو هفته مردند. اما به موش‌های دسته دوم در سالن دیگر گندم با سبوس داده شد بعد از دو هفته مشاهده کردیم همه می‌جهیدند. اینجا ثابت می‌شود که آرد سفید کشنده است. در کشور سوییس سبوس‌ گندم یا برنج در بسته‌های کوچک به قیمت یک فرانک فروخته می‌شود. در ایران مشاهده کردم که سبوس‌ها در کیسه‌های بزرگ مقابل نانوایی قرار دارد. با خود گفتم چه نانوای ثروتمندی... از او پرسیدم چند گرمی از این سبوس‌ها به من می‌دهید گفت: همه را بردارید. گفتم چه خوب من دیگر نمی‌روم سوییس. نانوا گفت: این کیسه را اینجا گذاشتیم که در زمستان از آن استفاده کنیم. زمستان خانم‌ها به خاطر لغزندگی زمین می‌خورند. ما این سبوس‌ها را کف زمین می‌پاشیم تا مردم زمین نخورند...

 »سبوس بدن‌مان را چربی‌زدایی می‌کند او تاکید می‌کند: «اگر مردم بدانند سبوس در زندگی روزمره چه خاصیتی دارد هرگز این برخورد را با این ماده حیاتی نخواهند داشت.

 سبوس چربی‌های اضافی را همراه صفرا می‌گیرد. و از سیستم گوارش جدا می‌کند. صفرا را به جای اول خود بازمی‌گرداند و چربی را دفع می‌کند. سبوس بخورید و بعد از سه هفته به آزمایشگاه بروید. خواهید دید که کلسترول شما چقدر پایین آمده است.سبوس را از نانوایی‌ها تهیه کنید و هر صبح در یک لیوان شیر حل کرده مصرف کنید. بهترین سبوس در پوست سیب است که سرشار از پکتین است و اجازه نمی‌دهد علاوه بر چربی املاح خطرناک مثل سرب و جیوه در بدن باقی بماند.

 »«سه» عاملی که عمر را کوتاه می‌کند: به گفته پروفسور اثبات شده که چاقی، بی‌خوابی، و ناامیدی سه عاملی هستند که عمر را کوتاه می‌کنند.

  او در پایان تاکید می‌کند: «اگر می‌خواهید 120 سال عمر کنید و سالم بمانید، شب‌ها غذای پختنی نخورید.

  پنج عضو بدن هرگز نمی‌خوابند: مغز، قلب، ریه، کبد، کلیه‌ها.

   یک ماه از سال روزها روزه می‌گیرید. یازده ماه از سال را هم شب‌ها روزه بگیرید و تاثیر آن را در سلامتی ببینید.سعی کنید ساعت شش عصر به بعد چیزی نخورید. عصرانه بخورید. وعده غذایی سنگین برای شام باعث می‌شود قلب با فشار بیشتری خون را پمپاژ کند و اعضایی که در طول شب باید استراحت کنند مجبور به کار باشند.

 

 

جوانمردان و جوانمردی 32- تفقد

به اينان بپيونديم

    علي بن ابيطالب (عليه‌السلام) بعد از پاره‌اي از دستورات حيات‌بخش كه به مالك اشتر نخعي در مديريت حوزة مأموريتش به وي صادر نموده مي‌گويد:

    « ... سپس روابط خود را با افراد باشخصيّت و اصيل وخاندانهاي صالح و خوش‌سابقه برقرار ساز! و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند وافراد بزرگوار، چرا كه آنها كانون كَرَم و مراكز نيكي هستند. آنگاه از آنان آنگونه تفقّد[1] كن كه پدر و مادر از فرزندشان تفقّد و دلجوئي مي‌كنند.

    و هرگز نبايد چيزي را كه به وسـيلة آن آنها را نيـرو مي‌بخشي در نظر تو بزرگ آيد. و نيز نبايد لطف و محبّتي كه با بررسي وضع آنهامي‌نمائي هر چند اندك باشد، خرد و حقير بشماري، زيرا همين لطف و محبتهاي كم آنان را وادار به خيرخواهي وحسن ظن نسبت به تو مي كند...»[2]



2.تفقّد يعني جستجو كردن،و در اينجا يعني مطرح داشتن و از ياد نبردن و دلجوئي. 

1.نهج البلاغه، چاپ دكتر صبحي صالح،ص433.

                              -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 31-  ضمانت ابوذر

 

جوانمردان نمونه

    در زمان خلافت عمربن الخطّاب، دو جوان شخصي را كه قاتل پدر خود مي دانستند با بازوان بسته به نزد وي آوردند وگفتند كه اين شخص پدر ما را كه فردي بسيار محترم و داراي كمالات و افتخار قبيلة ما بود، به قتل رسانده است.

    ما از تو مي خواهيم براي جنايتي كه مرتكب شده است طبق فرمان خدا او را مجازات كني.

    خليفه رو به جوان متهم كرد و گفت:‌نظر تو دربارة آنچه كه گفتند و شنيدي چيست؟

    قيافة جوان چنان بود كه گويا جنايتي مرتكب نشده و كسي را نكشته است، اثري از ترس و بي‌تابي در او مشاهده نمي‌شد، چهره‌اش برافروخته بود، شجاع و بي‌اعتناء به نظر مي‌رسيد و در عين حال خشونت و بي باكي مردمان جاني را نداشت و راستي كسي گمان نمي كرد كه اين شخص قاتل مردي وارسته و دانشمند باشد.

    ولي برخلاف انتظار،در پاسخ سؤال خليفه گفت: اينها راست مي‌گويند، ليكن من جريان را براي خليفه شرح مي‌دهم تا آنچه صلاح مي‌داند عمل كند:

    من از عربهاي بياباني و باديه‌نشينم، روزگار سياه و تلخي داشتم روزها و شبهاي تاريك و ترسناكي را گذراندم.

    پس از مدتها رنج و زحمت اموالي اندوختم و با اهل خود به اين شهر آمدم.

    در اطراف باغهاي اين شهر سارباني مي‌كردم، شتراني به من سپـرده شده بود كه بسـيار آنها را دوسـت مي‌داشـتم زيرا معاش مرا تأمين مي‌كردند و منفعت آنها زياد بود.

    در ميان قافله، شتري نيرومند، مليح، اصيل و پرنتيجه بود.

در يكي از روزها كه مطابق معمول شتران را جلو كرده و به دنبال آنها مي‌رفتم، آن شتر از قافله جدا شد و به‌طرف باغي كه شاخها و برگهاي زيادي روي سطح خارجي ديوار آن آويزان بود، حركت كرد.

    بعضي از شتران هم به متابعت او ريسمان پاره كرده و به‌سمت باغ فرار كردند.

    من تا آمدم دست و پايم را جمع كنم، شاخهاي درختان را شكستند و برگهاي سبز را بلعيدند.

    در اين هنگام مردي پديدار گشت، و با سنگ بزرگي كه در دستش بود، مانند شيري كه متوجه خطر شده باشد نعره زنان به سوي شتر حركت كرد، سنگ را به طرف او پرتاب نمود و او را كشت،‌من در آتش خشم فرو رفتم،همان سنگ را برداشتم و به سوي مرد انداختم، با همان سلاحي كه شتر بي‌مانند مرا كشت، كشته شد!

    پا به فرار گذاشتم، اما اين دو نفر كه بعد متوجه شدم فرزندان آن مرد هستند، با سرعت بيشتر مرا تعقيب كرده و دستگيرم نمودند و نزد تو آوردند. اين بود اصل حادثه،اكنون تسليم فرمان خليفه هستم.

    خليفه: به جرم خود اعتراف كردي و بايد مجازات شوي.

    قاتل: همان طور كه گفتم من تسليم و به آنچه شريعت اسلام اقتضا كند تن در مي‌دهم....

    ليكن برادر نابالغي دارم كه پدرش هنگام مرگ اموال زيادي به او بخشيد و او را به من سپرد و گفت:

     « پسر جان اين پولها و طلاها متعلق به برادر توست و من از تو مي خواهم در نگهداري آنها بكوشي، بدان خدا در همة احوال ناظر تو مي‌باشد.»

    بعد از مرگ پدرم براي حفاظت اموال برادرم، آنها را در جائي كه غير از من كسي نمي داند مخفي كردم.

    اي خليفه! الان اگر مرا مجازات كني طلاها و پولهاي برادرم از بين خواهد رفت و باعث آن تو خواهي بود و در روز قيامت مسئولي. ولي اگر سه روز به من مهلت دهي، مي‌روم و برمي‌گردم،هر كس در اين مجلس مرا ضمانت كند به او پاداش نيكوئي خواهم داد و خدا گواه است كه به وعدة‌خود وفا مي‌كنم.

    خليفه نگاهي به حضار مجلس كرد و گفت:‌ آيا كسي او را ضمانت مي‌كند؟

    سكوتي عميق و مطلق بر جمعيت حكمفرما شد،‌به يكديگر نگاه مي‌كردند و با خود مي‌انديشيدند: مگر كسي عقلش را از دست داده باشد كه يك قاتل را ضمانت كند، آدم عاقل كه چنين كاري نمي‌كند، اين جوان جنايتي را مرتكب شده و حالا به اين بهانه مي‌خواهد از چنگال عدالت فرار كند،مگر مي شود به يك آدم قاتل اطمينان كرد و او را ضامن شد؟!

    قاتل در خلال اين سكوت و انديشه‌ها، به چهرة يك‌يك حضار با دقت و تأمل نگاه مي‌كرد،مثل اينكه افكار آنها را در سيمايشان مطالعه مي‌نمود.

     تنها يك چهرة نوراني و آرام،‌توجه جوان را به خود جلب كرد.

آثار ايمان و بزرگي در او هويدا بود.حضار هم متوجه شدند كه جوان قاتل چشمانش را به سمتي كه ابوذر غفاري نشسته، دوخته است. جوان بعد از آن روي به سوي خليفه كرد و در حالي كه با دست به ابوذر اشاره مي‌كرد، سكوت مجلس را شكست و گفت:

    اي خليفه! اين شخص كفالت مرا به عهده مي گيرد.

    خليفه: ابوذر! او را ضمانت مي‌كني؟

    ابوذر: آري،من تا سه روز او را ضامن مي‌شوم.

    پدركشتگان: ما هم به ضمانت ابوذر راضي هستيم.

    جوان قاتل را آزاد كردند و رفت. روز سوّم فرا رسيد و به سوي پايان مي‌رفت.

    ابوذر و آن دو جوان در مجلس خليفه حاضر شدند، برادر بزرگتر رو به ابوذر كرد وگفت:

    ابوذر! پس قاتل كو؟ كجاست؟! چرا نيامد؟ چگونه برمي‌گردد كسي كه از مرگ فرار كرده!

    ما از اينجا نمي‌رويم تا به ضمان خود وفا كني.

    ابوذر جواب داد من تسليمم، اگر آفتاب غروب كرد و جوان نيامد، به ياري خداوند جهان به عهد خود وفا مي‌كنم.

    خليفه گفت:آري، اگر جوان نيامد بايد آنچه را كه اسلام دستور مي‌دهد دربارة ابوذر اجرا كنيم! چشمها متوجه ابوذر شد، صداي نفس كشيدني در محكمه شنيده نمي‌شد، هيجان و اندوه و تأسف در جمعيت ايجاد شده بود. ‌بعضي سرها را پائين انداخته و آهسته آهسـته براي ابوذر اشك مي‌ريختند و بعضي هم بدون اينكه ديگران متوجه شوند سرها را به يكديگر نزديك مي‌كردند و مي‌گفتند:

    آخر چرا ابوذر ضامن اين جوان قاتل شد؟! اين جوان مرتكب قتل شده است و به عهد خود وفا نخـواهد كرد و حتماً بر نمي‌گردد،

چه خوب بود ابوذر يك مقدار فكر مي كرد و دست به چنين كار خطرناكي نمي‌زد!

    عده‌اي از بزرگان مجلس به آن دو جوان نزديك شدند و از آنها خواستند كه ديه بگيرند و از مسئوليت ابوذر در احضار «قاتل» صرف نظر نمايند، آنها گفتند، ممكن نيست، بايد كشندة پدرمان قصاص شود و ضامن هم بايد او را احضار نمايد.

    مدتي محكمه در حال سكوت به سر برد و اضطراب و ترس در همة جاي مجلس احساس مي‌شد و چيزي جز نگاههاي بهت‌آلوده و قلوب محزون و چهره‌هاي درهم فرو رفته ديده نمي‌شد، تنها چهرة درخشان ابوذر بود كه آرام و مطمئن به نظر مي‌رسيد.

تقريباً خورشيد غروب كرده بود و هوا رو به تاريكي مي‌گذاشت و داشت وقت ضمانت سپري مي‌شد كه اهل مجلس در برابر وضع عجيب و غيرمنتظره‌اي قرار گرفتند، همه ديدند قاتل نفس‌زنان وارد مجلس شد و در حاليكه چشمانش مانند خون سرخ شده بود و مرتب از پبيشانيش عرق مي‌ريخت، سلام كرد و پس از اندكي سكوت چنين گفت:

    اي خليفه! خدا را سپاسگزارم كه از جهت برادرم خيالم راحت شد، او را بدائي‌هايش سپردم و آنها را بر محل اموال او آگاه ساختم و سپس به پـاره‌اي از كـارهاي ضـروري ديگر پرداختم و ظهر روز سوم در شدت گرمـا حركت كردم و با مشـقت و سختي خود را به اينجا رساندم.

    اي خليفه! با مكر و حيله نمي‌توان از مرگ فرار كرد، اما كسي كه وفاي بعهد كند و جوانمردانه تسليم عدالت گردد و با آغوش باز مرگ را استقبال كند، خداي بزرگ بر او ترحم كرده و او را مي‌بخشد.

    جوان قاتل در ميان تعجب و تحسين زايدالوصف مردم سخنان فصيح و دلنشين خود را كه حاكي از آزادمنشي و جوانمردي او بود با اين جمله به پايان رساند:

    اي خليفه!من براي وفاء به آن وعده‌اي كه داده بودم با پاي خود به سوي مرگ آمدم، تا اينكه ديگران گمان نكنند وفا از ميان جامعة ما رفته است!

    ابوذر:‌اي خليفه! من اين جوان را تا آن روز نديده بودم و اصلاً او را نمي‌شناختم و نمي‌دانستم اهل كجاست و از چه قبيله و چه خانداني است؟! اما چون به من اشاره كرد و تنها مرا ضامن خود معرفي نمود،‌من خلاف مروّت ديدم كه دست رد به سينة او بگذارم،‌او را كفالت كردم، تا گفته نشود، مروّت از ميان مردم رفته است!

    پدركشتگان هم به وجد آمدند و گفتند: ما هم براي سپاسگزاري از مقام بزرگان فضيلت و ترويج كمالات اخلاقي،از خون پدر خود گذشتيم و اين جوان را بخشيديم، تا نگويند، نيكوكاري از ميان مردم رفته است!

    و سپس خليفه خواست دية خون پدرشان را از بيت‌المال بپردازد. اما آنها گفتند:

   عفو ما تنها براي خدا و به منظور بزرگداشت معروف و فضايل انساني است.

كسي كه هدفش خدا باشد نيكوئي خود را با منّت و پاداش ضايع نخواهد كرد.[1]

 


[1]. محمد دياب اتليدي،اعلام الناس، چاپ مصر،ص3 (به نقل از آقاي علي حجّتي كرماني در كتاب 14 داستان،چاپ1351)

                              -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 30 -  بغا 95 ساله

 

پاداش جوانمردان

    متعصم غلامي ترك زبان داشت بنام « بغا » شجاع و بي‌باك، در جنگهاي بزرگ، بدون لباس رزم(زره و امثال آن) شركت مي‌كرد، به ميدان مي‌رفت وسالم بر مي‌گشت. مردم او را ملامت مي‌كردند كه چرا خود را بخطر مي‌افكني؟ در توضيح علّت كار خويش، خاطره‌اي را بيان كرد.

     گفت: من پيغمبر (صلي الله عليه و آلـه) را در خـواب ديـدم و جمعي از ياران هم با او بودند. حضرت به من گفت، اي « بغا » تو به مردي از امّت من نيكي و خدمت كردي، او براي تو چند دعا كرد كه مستجاب شد.

    گفتم: يا رسول الله! كدام مرد؟ فرمود: همان كه او را از محلّ درندگان نجات دادي! گفتم، يا رسول الله! از پروردگارت بخواه عمر مرا طولاني كند. پيغمبر دستهايش را بسوي اسمان گشود و گفت: «اللهمّ اَطِلْ عُمْرَهُ وَ أَنْسِئْ في اَجَلِه؛خدايا عمرش را طولاني كن و در اجلش تأخير انداز»گفتم: يا رسول الله(صلي الله عليه و آلـه)،نود‌و‌پنج‌سال، گفت: نود‌و‌پنج‌‌سال!

   مردي در حضور حضرت بود وگفت، و از همة آفات محفوظ باشد! پيغمبر هم فرمود: و از همة آفات محفوظ باشد. به آن مرد گفتم، آقا تو كيستي؟ گفت: من علي بن ابيطالب‌ام، پس بيدار شدم،در حالي كه مي‌گفتم، علي بن ابيطالب.

    اين غلام « بغا » شخصي مهربان و باعطوفت نسبت به كلّ طالبييّن بود.

 از او پرسيدند آن مردي كه او را از درندگان نجات دادي كه بود؟

    گفت: مردي را به نزد معتصم آوردند كه به بدعت‌گزاري در دين متّهم شده بود. بين معتصم و اطرافيان او با آن مرد در خلوت گفتگوهايي شد.

    پس معتصم به من دستور داد، او را ببر و در ميان درندگان بينداز! مرد را آوردم بسوي بركة درندگان كه بيندازم و بر او خشمگين بودم. در آن موقع شنيدم كه مي‌گفت:

     «خدايـا تو مي‌داني كه من سخني جز در راه تو نگـفتم، و كاري جز ياري دينت نكردم، و چيزي جز از توحيد به ميان نياوردم،و قصدم غير تو نبود، و همه را براي تقرّب واطاعت تو واقامةحق بر مخالفان تو كردم، آيا مرا تسليم درندگان مي‌داري؟»

    پس لرزيدم و نسبت به او دلم نرم شدو براي او دلم به درد آمد. او را از مسير «بركة درندگان» دور كردم در حاليكه نزديك بود بيندازمش، و او را به حجرة خود بردم و مخفي كردم و به نزد معتصم برگشتم. گفت: ها، چه كردي؟ گفتم: انداختم، گفت: آن موقع چه مي‌گفت؟

    گفتم: من عجمي هستم. او عربي مي‌گفت، نمي‌فهميدم چه مي‌گويد؟ و آن مرد حرفهاي تندي خطاب به معتصم گفته بود.

    چون سحرگاهان شد، به سراغ مرد آمدم و درها را باز كردم وگفتم ترا از نگهبانان خلاص مي‌كنم، مي‌داني كه سلامت تو را بر سلامت خود ترجيح دادم و تو را به قيمت جان خودم، حفظ كردم.

سعي كن اصلاً در ايّام حكومت معتصم آشكار نشوي گفت: باشد!

    بعد گفتم:‌ حالا قضية تو چه بود؟ گفت: مردي از كارگزاران حكومت در شهر ما هجوم آورد بر انجام محرّمات و فحشاء و حق‌‌كشي و حمايت از باطل، و اين كار به فساد شريعت اسلامي و شكستن اساس توحيد انجاميد،هيچ كسي نيافتم كه عليه او كاري كند، پس در يكي از شبها به او حمله كردم و او را به قتل رساندم، زيرا حكم او در شرع همين بود، پس مرا دستگير كردند و آنچه ديدي اتفاق افتاد.[1]

 


1.بحارالانوار،ج50،ص218،ش5. به نقل از مروج الذهب مسعودي.

                        -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 29- همسفر

جوانمردترين 

    ابوسلمه عبدالله بن عبدالاسد- پسر عمة رسول خدا(صلی الله علیه واله وسلم) و همسر ام‌سلمه وقتي از حبشه بازگشت و به مدينه آمد، آزار قريش به او امان نمي‌داد. خبر يافت كه مردمي در مدينه به دين اسلام درآمده‌اند؛و يكسال پيش از « بيعت دوّم عقبه » عازم مدينه شد.

    ام سلمه مي‌گويد:‌ هنگام سفر به مدينه شتر خود را آماده ساخت و مرا با پسرم « سَلَمَة » برآن سوار كرد و به راه افتاد. امّا خويشان من، مردان بني مغيره،مهار شتر وي را گرفتند و مرا از دست او بيرون كشيدند و نگذاشتند مرا ببرد. خويشان « ابوسلمه » نيز فرزندم را از او گرفتند و نزد خود بردند، او ناچار تنها به سوي مدينه رفت.

    من در نزد بني مغيره ماندم و پسرم نزد بني الاسد ماند و از فرزند و شوهرم دور ماندم.

    من تا يكسال روزها مي‌رفتم در «ابطح» مي‌نشستم و تا شام گريه مي كردم؛ تا روزي مردي از عموزادگانم از «بني مغيره» مرا ديد و به حال من رقّت نمود، و به بني مغيره گفت: اين بيچاره را از شوهر و فرزندش جدا كرديد،‌آزاد نمي‌كنيد؟ گفتند: اگر مي‌خواهي به‌نزد شوهرت برو. بني اسد هم فرزندم را به من بازدادند.

    پس با پسرم سوار شترم شدم و آهنگ مدينه كردم و احدي از خلق خدا همراه من نبود، با خود گفتم با هر كه رسيد همسفر خواهم شد تا به مدينه برسم.

    در تنعيم با « عثمان بن طلحة بن ابي طلحة‌ عبدريّ»[1] برخوردم، و از من پرسيد: دختر «ابي اميّه» كجا مي‌روي؟ گفتم:‌به مدينه پيش شوهرم! گفت كسي با تو هست؟ گفتم: نه به خدا قسم، جز خدا و اين پسرم. پس گفت: به خدا قسم نمي‌شود تو را رها كرد! آنگاه مهار شتر مرا گرفت و همراه من به راه افتاد.

     به خدا قسم هرگز به مردي از عرب، بزرگوارتر از او برنخورده بودم. هرگاه به منزلي مي‌رسيد، شترم را مي‌خوابانيد و آنگاه كنار مي‌رفت تا پياده مي‌شدم، سپس شترم را كنار مي‌برد، و بارش را فرو مي‌نهاد و او را به درخت مي‌بست و خود هم دور از من زير درخت استراحت مي كرد،تا نزديك حركت مي‌شد، برمي‌خاست و شترم را براي سوار شدن آماده مي‌كرد و كنار مي‌رفت و مي‌گفت: سوار شو،و چون سوار مي‌شدم و خود را بر شتر استوار مي ساختم، مي‌آمد و مهار شتر را مي‌گرفت و تا منزل ديگر جلودار بود. به اين ترتيب مرا به مدينه رسانيد، و چون به محلّه «بني عمرو بن عوف» در قبا نگريست، گفت: شوهرت در همين محلّه است. پس به سلامتي نزد وي برو. سپس راه مكّه را در پيش گرفت و بازگشت.

 ام سلمه مي‌گفت:‌به خدا قسم خانواده‌اي را در اسلام نمي‌شناسم كه به اندازة خانوادة «ابوسلمه» گرفتار شده باشد،و همسفري هم جوانمردتر از «عثمان بن ابي طلحه» نديدم.  ۲



[1]. او در زمان فتح مكّه و قبل از آن «كليددار» كعبه بوده است (تاريخ آيتي ص530).

2.همان،ص 186.

                             -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 28- دونان !

 

   پس از آن، خاطرة زشت ديگري را براي ابوطالب ايجاد كردند:

    سران قريش كه دانستند، ابوطالب دست از حمايت برادرزادة خـود،محمّـد(صلی الله علیه واله وسلم) برنـمي‌دارد، براسـاس توهـّم خـام خود كه فـكر مي‌كردند، ابوطالب براي حفظ منافع خود از محمّد(صلی الله علیه واله وسلم) دفاع مي‌كند، « عمارة بن وليد بن مغيره » را نزد وي بردند و به اوگفتند: اي ابوطالب، « عمارة بن وليد » را كه زورمندترين و زيباترين جوان قريش است آورده‌ايم تا او را به جاي فرزندي بگيري و خون‌بها و ياري او مخصوص تو باشد، و برادرزاده‌ات را كه با دين تو و دين پدرانت مخالفت كرده،و قريش را پراكنده ساخته، و آنان را بي‌خرد خوانده است، به ما تسليم داري تا او را بكشيم، و تو هم مردي را به جاي مردي گرفته باشي!

    ابوطالب گفت:‌ چه پيشنهاد زشتي داريد، پسر خود را مي‌دهيد تا او را براي شما پرورش دهم، و آنگاه پسر خود را به شما دهم تا او را بكشيد؟ به خدا قسم هرگز چنين كاري نمي‌شود.[1]

    افراد قريش وقتي قصد قطعي بر كشتن رسول خدا كردند و خبر به ابوطالب رسيد، اشعاري در پايداري و حمايت از رسول خدا(صلی الله علیه واله وسلم) به اين مضمون سرود:

    به خدا قسم تا روزي كه مرا به خاك نسپرده‌اند، هرگز قريش بر تو دست نخواهند يافت. به منظور خيرخواهي و هدايت مرا دعوت كردي، و بي‌شكّ راست گفتي، و در دعوت خويش امانت داشتي، ديني را عرضه كردي كه آن را از بهترين اديان مردم دانسته‌ام.[2]



.[1] دكتر محمّد ابراهيم آيتي،تاريخ پيامبر اسلام(صلی الله علیه واله وسلمص99.

[2]. همان،ص141. به نقل از تاريخ يعقوبي.

                                -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 27- ابوطالب

 

     پيغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم بعد از بعثت سه سال دعوت خود را پوشيده مي‌داشت و مخفيانه انجام مي‌داد. تا آيات سورة حجر نازل شد.  (۱)    و دستور يافت كه دعوتش را آشكار كند. پس در مواردي در جمع مردم، دعوت به يكتاپرستي كرد و پيغمبري خود را اعلام و از بت‌پرستي بازداشت و اعلام نمود كه آن روش، باطل و گناه است.

    بـعد از آن در حق او آزارها روا داشـتند. سـران كفّـار قريـش از ابوطالب مي‌خواستند كه جلو برادرزادة خود را بگيرد،‌يا او را به آنان  تسليم كند. ابوطالب مقاومت مي‌كرد.

    در مرحله‌اي از اين برخورد، چهره‌هايي از قريش كه بيش از پيش برآشفته بودند،‌نزد « ابوطالب » رفتند و او هم در حضورشان رسول خدا(ص) را خواست و پبشنهاد كرد كه براي خاطر بزرگان قوم، و حفظ جان خود و من، دست بدار و تكليف مرا دشوار مساز.

رسول خدا(صلی الله علیه واله وسلم) به گمان اينكه « ابوطالب » در تصميم ياري دادن او سست شده و دست از نصرت وي خواهد كشيد، گفت: اي عمو، به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست، ‌و ماه را در دست چپ من نهند كه از اين كار دست بردارم، هرگز نخواهم كرد تا روزي كه به هدفم برسم يا جان بر سر آن گذارم.

    آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه واله وسلم) گريه كرد، وسپس برخاست و روانه شد و چون مي‌رفت، ابوطالب او را صدا زد وگفت:‌برادرزاده‌ام برگرد. پيامبر(صلی الله علیه واله وسلم)برگشت، ابوطالب‌گفت: اي برادرزاده‌؛آنچه دوست داري بگو؛به خدا قسم كه هرگز دست از ياري تو برنخواهم داشت.

[۲]



۱- سورة حجر،آية94و95: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ...»

۲ - دكتر محمّد ابراهيم آيتي،تاريخ پيامبر اسلام(صلی الله علیه واله وسلم)،ص98.

                                   -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 26- عبدالملک بصری

توبه كار 

    ابوسيار مسمع بن عبدالملك بصري (از روايان معتبر و ثقه است) گفت: خدمت امام صادق (عليه‌السلام) اين مسأله را مطرح كردم كه در گذشته مالي را نزد مردي به وديعه و امانت گذاشتم.

مدتي گذشت بعد از آن وقتي براي باز پس گرفتن مراجعه كردم انكار كرد و گفت امانت نزد من نداري و براي قانع كردن من بر اظهارات خود سوگند نيز ياد كرد.

    سالها از اين قضيـه گذشـت.پس از آن وقـتي به سـراغ من آمد و همان مالي را كه به وديعه و امانت نزد او نهاده بود به سويم آورد و گفت: اين مالت را بگير و اين هم چهار هزار درهم سودي كه از مال تو بردم اين سود با اصل مال از آن توست تعلق به تو دارد بگير، بگير و حلالم كن.

    من آن مال را از او گرفتم و از گرفتن آن سود و بهره خودداري كردم. و آن مال را كنار گذاشتم و به حضور شما آمدم كه رأي و نظر شما را بجويم چه مي فرمائيد؟

مسمع مي‌گويد: امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: سود و نفع را قبول كن و نصفش را به او برگردان و او را حلال كن.

زيرا اين به راستي و درستي توبه كرده است، و خداوند توبه‌كنندگان را دوست مي‌دارد.[1]


[1].وسائل الشيعه،ج13،ص235.        

                                    -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 25- انصاف

 

ابوولا دحناط (حفص بن سالم)مي‌گويد: در كوفه در صدد تعقيب بدهكاري بودم، از مردي قاطري كرايه كردم كه تا قصر ابن هبيره بروم و برگردم، به مبلغي توافق كرديم.

    به دنبال بدهكارم حركت كردم، وقتي نزديك پل كوفه رسيدم خبر يافتم كه شخص مورد نظرم به سمت رود نيل سفر كرده و من نيز عازم آن ديار شدم.

 وقتي به سرزمين نيل رسيدم اطلاع يافتم كه سوي بغداد برگشته و به دنبال او رفتم و او را يافتم و طلبم را گرفتم و به كوفه برگشتم و همة رفتن و آمدنم پانزده روز به طول انجاميد.

پس به صاحب قاطر مراجعه كردم و عذرم را باز گفتم و خواستم از او حلاليت بطلبم و او را راضي كنم، لذا پانزده درهم را حاضر كردم بدهم و او قبول نكرد با هم توافق كرديم كه به ابوحنيفه مراجعه كنيم و به رأي او عمل كنيم، پيش او رفتيم و قصه را گفتم و آن مرد هم تصديق كرد،آنگاه ابوحنيفه به من گفت: قاطر را چه كردي؟ گفتم:سالم به صاحبش برگردانيدم. مرد گفت: بلي؛بعد از پانزده روز.

    ابوحنيفه به آن مرد گفت: حالا از اين شخص چه مي‌خواهي؟ گفت: كراية قاطرم را مي‌خواهم كه پانزده روز پيش خود داشته و استفاده كرده است.

    ابوحنيفه گفت: به نظر من حقي بر او نداري، زيرا او اين مركب را كرايه كرد تا به قصر ابن هبيره برود.

    پس خلاف كرد و با آن بسوي نيل و بغداد رفت،‌پس از وقتي خلاف كرد ضامن قيمت قاطر شد و كرايه ساقط گرديد، ‌و وقتي قاطر را سالم برگردانيد و دريافت كردي ديگر كرايه‌اي بر عهدة‌ او نيست. سپس از نزد ابوحنيفه بيرون آمديم و صاحب قاطر با تعجب پيوسته « انا لله و انا اليه راجعون» مي‌گفت بخاطر فتواي ابوحنيفه. پس من بر او رحم كردم و پولي به او دادم و از او حلاليت گرفتم. سپس در همان سال به حج رفتم و در ديدار با امام صادق (عليه‌السلام) از فتواي ابوحنيفه به آن حضرت خبر دادم.

    حضرت فرمود: به خاطر مثل اين قضاوت و شبيه آن است كه آسمان باران را نگه مي‌دارد و زمين بركات خود را منع مي‌كند.

    من گفتم: آقا نظر شما چيست؟

    فرمود: نظرم اين است كه شما كراية قاطر از كوفه تا نيل و مقدار كرايه از نيل تا بغداد و مقدار كرايه از بغداد تا كوفه را به او بدهكاري بايد بپردازي.

    گفتم: قربانت شوم. مقداري خرج خوراك حيوان كرده‌ام آيا پول علف را بر او حق دارم؟ فرمود: نه؛زيرا تو غاصب بودي.

    گفتم: به نظر شما اگر حيوان مي‌مُرد من ضامن بودم؟ فرمود آري قيمت قاطر را در آن روزي كه بر خلاف قرارداد عمل كردي.

گفتم: من چند درهم به او دادم و او را راضي  كردم و مرا حلال كرد.فرمود:رضايت او و حلال كردنش به خاطر قضاوت ظالمانة ابوحنيفه بوده است، حالا به او مراجعه كن و او را از رأي ما آگاه كن، بعد از آن اگر تو را حلال كرد،ديگر چيزي بر عهدة تو نيست.

    ابوولاد گفت: وقتي از حج برگشتم به سراغ آن مرد رفتم و از فتواي امامم آگاهش كردم و گفتم: هر چه مي‌خواهي بگو تا بپردازم؟ آن مرد گفت: حقيقتاً جعفربن‌محمد(عليهما‌السلام) را نزدم محبوب ساختي،و فضيلت و بزرگي او در قلبم جاي گرفت. تو را حلال كردم اگر مي خواهي همان كه از تو گرفته بودم هم به‌تو برگردانم.[1]



1.وسائل الشيعه،ج13جديد،ص255،باب17(اجاره)

                                      -تابان-

جوانمردان و جوانمردی 24-  بزرگ منشی

 

    اين حقيقت قابل ترديد نيست كه جوانمردان و دونان در عمل شناخته مي‌شوند و چنين نيست كه هر مدّعيِ جوانمردي،از جوانمردان باشد.

    وقايع تاريخي از قبيل آنچه ملاحظه كرديد،مدّعيان دروغين را از جوانمردان راستين جدا مي‌كند.از اين روست كه حضرت علي (عليه‌السلام) مي‌فرمايد: « شما به اظهار كردن عملتان بيشتر نيازمنديد تا اظهار كردن گفتارتان.»[1]

    نمونه‌هاي تربيت عملي اسلام درخشانترين صحنه‌هاي تاريخ بشريت است كه از بسياري قابل شمارش و تحرير نيست و لذا به ذكر نمونه بسنده مي‌كنيم:

     يسع بن حمزه گويد: مجلس مملو از جمعيت بود، من هم با او صحبت مي كردم و عدة زيادي از مردم اطراف او را گرفته بودند و از حلال و از حرام سؤال مي‌كردند، يك مرتبه مردي بلند قامت و گندم‌گون بر او وارد شد و گفت: «السلام عليك يابن رسول الله صلي الله عليه و آله»

     مردي از دوستان شما و دوستان آباء و اجداد شمايم، از حج مي‌آيم مال و نفقة خودم را گم كرده‌ام و هيچ ندارم كه مرا به جائي برساند. اگر صلاح بداني كه مرا به شهرم برساني و خداوند به من  نعمتها داده و وقتي به شهرم رسيدم به مقدار آنچه به من كمك كني از طرف شما صدقه مي‌دهم زيرا خودم مستحق نيستم.

    امام رضا (عليه‌السلام) فرمود: بنشين خدا رحمتت كند. و بعد مشغول صحبت با مردم شد تا همه رفتند و من و آن مرد و دو نفر ديگر مانديم.حضرت فرمود: اجازه مي‌دهيد من به اطاق خودم بروم؟ سليمان جعفري گفت: خدا امر و فرمان تو را مقدم داشته است.

    پس حضرت برخاست و داخل حجره شد و مقداري ماند و سپس بيرون آمد و در را به سمت ما پيش كرد، و دست خود را از بالاي در بيرون آورد و فرمود: مرد خراساني چه شد: مرد گفت: بله من اينجايم؟

    فرمود: اين دويست دينار را بگير و براي مخارج و نفقة خود مصرف كن و از بركت آن بهره گير و از طرف من صدقه هم ندهي، برو كه تو را نبينم و مرا نبيني.

    آن مرد رفت و حضرت بيرون آمد. سليمان جعفري گفت: قربانت گردم زياد بخشيدي و رحم كردي، چرا صورت خود از او پوشاندي.

     حضرت فرمود: ترسيدم كه وقتي حاجت او را برآوردم ذلّت و خواري سؤال را در چهره‌اش ببينم آيا نشنيدي حديث پيامبر (صلی الله علیه واله وسلم) كه فرمود:پنهان كننده نيكي معادل هفتاد حج ثواب دارد، و آشكار كننده گناه رسوا مي‌گردد، و پنهان كننده گناه آمرزيده مي‌شود. و شاعر در حق پيامبر گويد:

مَتي آتِهِ يَوْماً اُطالِبُ حاجَةً  

رَجَعْتُ اِلي اَهْلي وَ وَجْهي بِمائِهِ[2]

    هر وقت به نزد او آمدم كه حاجتي بخواهم، به سوي خانواده‌ام بازگشتم در حالي كه آبرويم محفوظ بود.

 


[1]. اِنَّكُمْ اِلَي اِعْرَابِ الْاَعْمَالِ اَحْوَجُ مِنْكُمْ اِلَي اِعْرَابِ الْاَقْوَالِ غررالحكم معجمي،ج2،ص2027.

۲.وسائل الشيعه،ج6 جديد،ص319.

                        -تابان-