مبانی و روشهای تربیت (85) -  دلباخته حاكم‏

 

ابوولاد حناط (حفص بن سالم) گفت: در كوفه در صدد تعقيب بدهكارى بودم، از مردى قاطرى كرايه كردم كه تا قصر ابن هبيره بروم و برگردم به مبلغى كه توافق كرديم. به دنبال بدهكارم حركت كردم، وقتى نزديك پل كوفه رسيدم خبر يافتم كه شخص مورد نظرم به سمت «نيل»(335) سفر كرده و من نيز عازم آنجا شدم. وقتى به سرزمين نيل رسيدم اطلاع يافتم كه به سوى بغداد برگشته است و به دنبال او رفتم و او را يافتم و طلبم را گرفتم و بعد به كوفه برگشتم و همه رفت و آمد من پانزده روز به طول انجاميد. پس، به صاحب قاطر مراجعه كردم و عذرم را باز گفتم و خواستم از او حلاليت بطلبم و او را راضى كنم، لذا پانزده درهم را حاضر كردم بدهم و او نپذيرفت. با هم توافق كرديم كه به ابوحنيفه مراجعه و به رأى او عمل كنيم. پيش او رفتيم و قصه را گفتم و آن مرد هم تصديق كرد. آنگاه ابوحنيفه به من گفت: قاطر را چه كردى؟

گفتم: سالم به صاحبش (اين مرد) بر گرداندم.

مرد گفت: بلى بعد از پانزده روز.

ابوحنيفه به آن مرد گفت: حالا از اين شخص چه مى‏خواهى؟

گفت: كرايه قاطرم را مى‏خواهم كه پانزده روز پيش خود داشته و استفاده كرده است.

ابوحنيفه گفت: به نظر من حقى بر او ندارى؟ زيرا او اين مركب را كرايه كرد تا قصر ابن هبيره، برود، پس خلاف كرد و با آن به سوى نيل و بغداد رفت، پس از وقتى كه خلاف كرد ضامن قيمت قاطر شد و كرايه ساقط گرديد و وقتى قاطر را سالم برگردانيد و دريافت كردى، ديگر كرايه‏اى بر عهده او نيست.

سپس از نزد ابوحنيفه بيرون آمديم و صاحب قاطر با تعجب پيوسته «اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ» مى‏گفت به خاطر فتواى ابوحنيفه. پس، من بر او رحم كردم و پولى به او دادم و از او حلاليت گرفتم. سپس در همان سال به حج رفتم و در ديدار با امام صادق‏عليه السلام از فتواى ابوحنيفه به آن حضرت خبر دادم. حضرت فرمود: به خاطر مثل اين قضاوت و شبيه آن است كه آسمان باران را نگه مى‏دارد و زمين بركات خود را منع مى‏كند.

من گفتم: آقا، نظر شما چيست؟

فرمود: نظرم اين است كه تو كرايه قاطر، از كوفه تا نيل و مقدار كرايه از نيل تا بغداد و مقدار كرايه از بغداد تا كوفه را به او بدهكارى بايد بپردازى.

گفتم: قربانت شوم، مقدارى خرج خوراك حيوان كرده‏ام؛ آيا پول علف را بر او حق دارم؟

فرمود: نه، زيرا تو غاصب بودى.

گفتم: به نظر شما اگر حيوان مى‏مرد من ضامن بودم؟

فرمود: آرى، قيمت قاطر را در آن روزى كه به خلاف قرارداد عمل كردى.

پس گفتم: من چند درهم به او دادم و راضى‏اش كردم و او هم مرا حلال كرد.

فرمود: رضايت او و حلال كردنش به خاطر قضاوت براساس جور و ظلم ابوحنيفه بوده است. حالا به او مراجعه كن و او را از رأى ما آگاه ساز؛ بعد از آن اگر تو را حلال كرد، ديگر چيزى بر عهده تو نيست.

ابوولاد گفت: وقتى از حج برگشتم به سراغ آن مرد رفتم و از فتواى امامم او را آگاه كردم و گفتم: هرچه مى‏خواهى بگو تا بپردازم؟

آن مرد گفت: حقيقتاً جعفربن محمد را نزدم محبوب ساختى و فضيلت و بزرگى او در قلبم جاى گرفت. تو را حلال كردم. اگر مى‏خواهى، همان كه از تو گرفته بودم نيز به تو برگردانم(336).


335) نيل، شهر كوچكى است در منطقه آباد كوفه كه خليجى جدا شده از فرات از آن مى‏گذرد، حجاج بن يوسف آن را حفر كرده و «نيل مصر» نام نهاده است (معجم البلمان، ج 5، ص 334).

336) وسائل الشيعه، ج 13 جديد، ص 255.

                                                  -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (84) -  بزرگ‏منش‏

 

يسع بن حمزه گويد: مجلس مملو از جمعيت بود. من هم با او صحبت مى‏كردم و عدّه زيادى از مردم اطراف او را گرفته بودند و از حلال و حرام سؤال مى‏كردند. يك مرتبه مردى بلندقامت و گندمگون بر او وارد شد و گفت: السلام عليك يا بن رسول الله، مردى از دوستان شما و دوستان آباء و اجداد شمايم. از حج مى‏آيم و مال و نفقه خود را گم كرده‏ام و هيچ ندارم كه مرا بجايى برساند. اگر صلاح بدانى كه مرا به شهرم برسانى، خداوند بر من نعمتها داده است و وقتى به آنجا رسيدم به مقدار آنچه به من كمك كنى از طرف شما صدقه مى‏دهم زيرا خودم مستحق صدقه نيستيم.

امام رضاعليه السلام فرمود: بنشين خدا رحمتت كند. بعد مشغول صحبت كردن با مردم شد تا همه رفتند و من و آن مرد و دو نفر ديگر مانديم. حضرت فرمود: اجازه مى‏دهيد من به اطاق خود بروم؟

سليمان جعفرى گفت: خدا امر و فرمان تو را مقدم داشته است.

پس، حضرت برخاست و داخل حجره شد و مقدارى ماند و سپس بيرون آمد و در را به سمت ما پيش كرد و دست خود را از بالاى در بيرون آورد و فرمود: مرد خراسانى چه شد؟ مرد گفت: بله، من اينجايم.

فرمود: اين دويست دينار را بگير و براى مخارج و نفقه خود مصرف كن و از بركت آن بهره‏گير و از طرف من صدقه هم ندهى. برو كه نبينم و مرا نبينى.

آن مرد رفت و حضرت بيرون آمد. سليمان جعفرى گفت: قربانت گردم، زياد بخشيدى و رحم كردى. چرا صورت خود از او پوشاندى؟

حضرت فرمود: ترسيدم كه وقتى حاجت او را بر آوردم ذلت و خوارى سؤال را در چهره‏اش ببينم. آيا نشيده‏اى حديث پيامبرصلى الله عليه وآله كه فرمود: «پنهان‏كننده نيكى معادل هفتاد حج ثواب دارد، آشكار كننده گناه رسوا مى‏گردد و پنهان كننده گناه آمرزيده مى‏شود» و شاعر در حق پيامبر گويد:

مَتَى آتِهِ يَوْماً اُطَالِبُ حَاجَةً

رَجَعْتُ اِلَى اَهْلِى وَ وَجْهِى بِمَائِه‏

ترجمه، هر وقت به نزد او آمدم كه حاجتى بخواهم به سوى خانواده‏ام بازگشتم در حالى كه آبرويم محفوظ بود.

                                                      -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (83) -  نمونه ها

 

نمونه‏هايى از تربيت عملى:

در تربيت نيز روش عملى جايگاه مهمى دارد بلكه اصلاً تربيت و پرورش در مرحله عمل تحقق مى‏يابد و همه روشهايى كه گفته‏اند و ما نيز پاره‏اى از آنها را مى‏آوريم، همه به عمل منتهى مى‏شود. با عمل مى‏توان هرگونه خلق و خويى را تعليم نمود و به ديگران آموخت. در تلقين كه از نظر روانشناسى خود يك روش درمانى به شمار مى‏رود، تلقين عملى از تلقين قولى مؤثرتر است. پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله نيز فرموده است:

«كُونُوا دَعَاةً لِلنَّاسِ اِلَى الْخَيْرِ بِغَيْرِ اَلْسِنَتِكُمْ(333)، مردم را با غير زبانتان به سوى خير دعوت كنيد».

حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد:

«اِنَّكُمْ اِلَى اِعْرَابِ الْاَعْمَالِ اَحْوَجُ مِنْكُمْ اِلَى اِعْرَابِ الْاَقْوَالِ(334)، «شما به اظهار كردن عملتان بيشتر نيازمنديد تا اظهاركردن گفتارتان».

نمونه‏هاى تربيت عملى اسلام درخشانترين صحنه‏هاى تاريخ بشريت است كه از فرط بسيارى، قابل شمارش و تحرير نيست و لذا به ذكر سه نمونه بسنده مى‏كنيم.

 


333) اصول كافى، باب امر به معروف و نهى از منكر.

334) ميزان الحكمة، ج 7، ص 7 بنقل از غرر.

                                                  -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (82) - تجربه  . . .

اهميت آگاهيهاى تجربى‏

پيشوايان اسلام، در بيانات خود به آگاهيهاى تجربى توجه داده و به آن ترغيب كرده‏اند. حضرت على‏ عليه السلام مى‏فرمايد:

«الْعَقْلُ غَرِيزَةٌ تَزِيدُ بِالْعِلْمِ و التَّجَارُبِ(327)، عقل غريزه‏اى است كه با علم و تجربه افزايش مى‏يابد».

«الْعَقْلُ عَقْلَانِ عَقْلُ الطَّبْعِ وَ عَقْلُ التَّجْرِبَة(328)، عقل دو گونه است: عقل طبيعى و عقل تجربى..».

«مَنْ لَمْ يُجَرِّبِ الْاُمُورَ خُدِعَ(329)، هركس در كارها تجربه نداشته باشد فريب مى‏خورد».

«وَ مِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ(330)، يكى از راه‏هاى موفقيت حفظ تجربه‏هاست».

«... وَ فِى تَقَلُّبِ الْاَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ(331)، در تحولات و دگرگونى‏هاى تاريخ، جوهره انسانها شناخته مى‏شود».

امام حسين‏عليه السلام فرموده است:

«... و طول التجارب زيادة فى العقل(332)، تجربه طولانى موجب زياد شدن عقل است».


327) الحياة، ج 1، ص 100 و 101.

328) همان.

329) الحياة، ج‏1، ص 100 و 101.

330) همان.

331) همان.

332) همان.

                                             -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (81) -  كارآموزى

 

2-  روش عملى و نقش آن در تربيت‏

يكى از روشهاى آموزش در علوم و فنون مختلفه، روش عملى است. بسيارى از فنون را مى‏توان در حين عمل آموزش داد و از طريق تجربه آموخت بلكه در بين دانشمندان معروف است كه مى‏گويند:

«التجربة فوق العلم»

به همين جهت است كه در مقام احراز شايستگى‏هاى افراد براى پذيرش مسئوليتها، علاوه بر كسب آگاهى و علم، كارآموزى را لازم مى‏دانند.

 

كارآموزى و تجربه‏

براساس برترى تجربه نسبت به علم بايد توجه داشت كه يك انسان طالب كمال هر اندازه هم كه درس خوانده باشد تا خوانده‏هاى خود را در مرحله عمل پياده نكند نمى‏تواند از آغاز كار، انسان موفقى باشد و لذا دوره كارآموزى و استاد ديدن در مرحله عمل ضرورى است.

همه علوم بشرى به همين شكل تكميل مى‏شود و به تعبير دستورهاى اسلامى، علم محفوف به عمل ارزش دارد و بقول مولا على‏عليه السلام:

«الْعِلْمُ عِلْمَانِ مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ وَ لَا يَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ اِذَا لَمْ يَكُنِ الْمَطْبُوعُ(325)، علم دو گونه است: يكى علمى كه فقط شنيده شده و ديگرى علمى كه با طبع و طبيعت انسان آميخته شده است، اگر دومى نباشد آنچه شنيده شده نفعى نمى‏بخشد».

در بحث بهاء و ارزش انسانها، حديثى از قول امام على‏عليه السلام آمده است كه فرمود:

«رَاْيُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ تَجْرِبَتِهِ(326)، ارزش رأى هركس بقدر تجربه اوست».

 


325) نهج‏البلاغه، حكمت 338.

326) غررالحكم، ج 1، ص 423.

                                              -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (80) -  کابین خون !

 

خادمان بيگانه‏

امثال گودرزى قاتل علامه شهيد مطهرى از گروه ياغى و گمراه فرقان، مدعى بودند كه ما بايد با امپرياليزم مبارزه كنيم و از فرط حماقت و حسادت و نافهمى تحت تأثير القائات همان امپرياليزم، به قتل داناترين دشمن امپرياليزم كه قلمش ريشه همه عقايد مادى را متزلزل كرده بود و مى‏كرد، اقدام كردند و اين در وقتى بود كه ابر مرد تاريخ اين عصر، بزرگ‏ترين زمامدار حركت ضداستكبارى، در هم كوبنده نظام شاهنشاهى و تحقيركننده شياطين شرق و غرب، حضرت امام خمينى‏قدس سره او را به عنوان رياست شوراى انقلاب پذيرفته بود و همه خدمات قلمى او را بدون استثناء مفيد اعلام فرمود و تأييد كرد.

گذشته از اين، نمونه‏هاى بسيارى از فساد عملكردهاى بدون علم و آگاهى و بصيرت را مى‏توانيم در تاريخ اين عصر و گذشته‏ها جستجو كنيم كه هر يك درس عبرتى براى انسان متعهد است. مثلاً مى‏توان به اعمال خودسرانه و كوركورانه گروهى از مسلمانان در زمان خلافت حضرت على‏عليه السلام اشاره كرد كه به خاطر حماقت، تحت تأثير شيطنتهاى دشمن قرار گرفتند و زحمات بيش از يكسال ياران على‏عليه السلام در جنگ صفين را به هدر دادند و مسأله پوج حكميّت را بر ابر مردى چون على‏عليه السلام تحميل كردند و بالاخره جهالت، آن فرقه را تا حد تكفير حضرتش به انحراف كشاند و يك فرقه خشك سطحى‏نگر به‏وجود آمد كه بلايى براى مسلمين شد و به قتل آن حضرت نيز اقدام كردند. اين گروه «خوارج» ناميده مى‏شوند(324).

 


324) استاد شهيد مطهرى تاريخچه اين جريان را در كتاب داستان راستان (ج 2) زير عنوان «كابين خون» آورده است.

                                            -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (79) - عطاى بيگانه‏

 

علم و آگاهى يا منطق عملى صحيح، شرط اساسى عمل است. تلاش بى‏نور نقاشى كور است. كسى كه بدون آگاهى و با خودرأيى عمل مى‏كند سرانجام كارش مانند آن مردى خواهد بود كه امام صادق‏عليه السلام درباره‏اش مى‏فرمايد:

«مدتى بود مى‏شنيدم كه پاره‏اى از عوام‏الناس و بى‏تفاوتها از مردى تعريف مى‏كنند و او را به بزرگى مى‏ستايند(320). دوست داشتم بطوريكه مرا نشناسد، او را ببينم و از وضعش آگاه شوم روزى آن مرد را ديدم كه جمعيتى از آن قماش به او چشم دوخته‏اند و غرق تماشاى او هستند. پس سر جمعيت رفتم و روى خود را پوشاندم و حركات او و جمعيت را زير نظر گرفتم (گويا در كوچه و بازار مى‏رفت و مردم هم دور و برش بوده‏اند). او مدام با مردم با مكر و حيله برخورد مى‏كرد تا سرانجام به راه خود رفت و از آنها جدا شد. مردم به دنبال كار خود رفتند و من همچنان پشت سر او مى‏رفتم و مواظب او بودم! چيزى نگذشت كه ديدم به دكان نانوايى رسيد و تا صاحب دكان را غافل كرد، دو قرص نان را به سرقت برداشت! تعجب كردم و با خود گفتم شايد خريده است. بعد از آن باز به دكان انار فروشى رسيد و به شكلى سر انار فروش را گرم كرد و دو عدد انار او را برداشت. باز تعجب كردم و گفتم شايد معامله كرده است، ولى اگر معامله كرده، چه نيازى داشت كه مخفيانه بر دارد؟

خلاصه رهايش نكردم و از عقب سر او مواظبش بودم تا در راه به بيمارى رسيد و آن دو قرص نان و دو انار را پيش او گذاشت و رفت. دنبال او بودم تا در صحرا به بقعه‏اى رسيد و آنجا توقف كرد. پيش او رفتم و گفتم: بنده خدا، خوبى تو را شنيده بودم و دوست داشتم كه تو را ببينم و ديدم، لكن از تو چيزى ديدم كه فكر مرا مشغول كرده است و از تو مى‏پرسم كه فكرم راحت شود!

گفت: چه ديدى؟

گفتم: ديدم كه از دكان نانوايى دو نان و از انارفروش دو انار دزديدى!

ديگر نگذاشت حرف بزنم و قبل از هر چيز گفت: به من بگو تو كيستى؟

گفتم: مردى از فرزندان آدم از امّت حضرت محمدصلى الله عليه وآله.

گفت: به من بگو تو كيستى؟

گفتم: مردى از خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله.

گفت: از كدام شهر؟

گفتم: همين شهر (مدينه).

گفت: شايد تو جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب هستى؟

گفتم: بله!

گفت: چه فايده‏اى دارد شرافت و عظمت اجدادت براى تو، وقتى كه تو جاهل و بى‏اطلاع از عامل آن عظمت هستى و علم آباء و اجداد خودت را رها كرده‏اى و آگاه نيستى كه اعتراض مى‏كنى به كارى كه شايسته مدح و ستايش است!

گفتم: كدام آگاهى است كه من ندارم و مثلاً موجب اعتراض بيجا شده است؟

گفت: آگاهى از قرآن!

گفتم: چه چيزى است كه از قرآن نمى‏دانم؟

گفت: اين آيه «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ اِلَّا مِثْلَها(321) من وقتى دو نان و دو انار دزديدم، اين چهار فعل بد است (چهار گناه) و وقتى انفاق كردم، پاداش آن ده برابر يعنى چهل حسنه است. از چهل حسنه به مقدار چهار سيئه، كم مى‏شود و سى و شش حسنه مى‏ماند!

گفتم: مادرت بعزايت بنشيند، تو جاهل به كتاب خدايى. آيا نشنيده‏اى كه خدا مى‏فرمايد: «اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ(322) وقتى دو عدد نان دزديدى، دو سيئه و وقتى دو انار دزديدى نيز دو سيئه مرتكب شدى. وقتى هم كه بدون اجازه صاحب آنها به غير صاحبش دادى چهار سيئه به چهار سيئه قبلى اضافه كردى! چهل حسنه كجا بود كه در مقابل چهار سيئه بگذارى و مقايسه كنى؟!

پس همان‏طور كه بهت‏زده مرا نگاه مى‏كرد، او را به حال خود گذاشتم و برگشتم(323).

 


320) وقتى عوام و بى‏تفاوتها از كسى ستايش كنند، معلوم مى‏شود آنكس عمل كردى در خور پسند آنها دارد. بعلاوه جاى سؤال است كه آن چگونه آدم خوبى بوده كه امام خوبان در آن عصر او را نمى‏شناخته است.

321) سوره انعام، آيه 16، «آن‏كه نيكى كند برايش ده برابر پاداش است وآن‏كه بدى كند به بيش از آن مقدار، كيفر نخواهد شد..».

322) سوره المائده، آيه 27: «خداوند فقط از پرهيزكاران مى‏پذيرد».

323) نورالثقلين، ج 1، ص 614، ذيل آيه 27 سوره المائده و معانى الاخبار، ص 33

                                          -تابان-

حرمت قرآن و . . .

 

احکام : سوال: در روزهاي جمعه و در صف جماعت ديده مي شود كه بعضي از برادرها روزنامه مي آورند و روي آن مي نشينند و نماز مي خوانند و مسلماً در روزنامه آيات قرآن يا اسم خدا يا كلمه (الله) يا اسم ائمه عليهم السلام مي باشد آيا نماز صحيح است يا خير.

جواب: تا يقين به هتک و بي احترامي نداشته باشند نمازشان اشكال ندارد و بر ديگران لازم نيست به آنها بگويند { استفتائات حضرت امام خمینى ره، ج 7، ص 727 ، س 454 }.

سوال: حكم انداختن روزنامه و مجلات در محل كثافات و زباله چيست در صورتي كه شخص نيز مي داند در آنها اسامي خداوند سبحان و آيات قرآن كريم وجود دارد.

جواب: از انداختن آنها در مواضعِ هَتک آميز اجتناب شود {استفتائات حضرت امام خمینى ره، ج 7، ص 774 ، س 702 (ترجمه) }.

سوال: به جهت اين كه نام مبارک خداوند و ائمه اطهار عليهم السلام زير دست و پا نيفتد آيا مي شود با قلم آنها را محو و نابود كرد يا نه و آيا در صورت محو، باز احترام سابق را دارد يا نه.

جواب: اگر بطوري محو شود كه به هيچ وجه نمايان نباشد، حكم آن اسماء، مرتفع مي شود { آیت اللّه العظمی گلپایگانى ره  مجمع، ج 7، ص 27 ، س 42 }.

سوال: اگر روي ورقه اي ترجمه آيه اي از قرآن نوشته باشد، و در آخر ترجمه اين طور نوشته باشد: (قرآن كريم) يعني مي خواهد به مردم بفهماند كه اين مطلب فارسي در قرآن كريم است، زير دست و پا افتادن اين ورقه چه صورتي دارد و همچنين بسمه تعالى يا بسم رب الشهداء.

جواب: زير دست و پا افتادن آنها بي احترامي و حرام است {آیت اللّه العظمی گلپایگانى ره مجمع، ج 7، ص 80 ، س 5 } .

 

صلح و صفا

 

ثواب صلح و صفا دادن بین مومنان

امام باقر عليه السلام: إِنَّ الشَّيطَانَ يغْرِی بَينَ الْمُؤْمِنِينَ مَا لَمْ يرْجِعْ أَحَدُهُمْ عَنْ دِينِهِ فَإِذَا فَ عَلُوا ذَلِکَ اسْتَ لْقَی - -

عَلَی قَ فَاهُ وَ تَمَدَّدَ ثُمَّ قَالَ فُ زْتُ فَ رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً أَلَّفَ بَينَ وَلِيينِ لَنَا يا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِينَ تَأَلَّفُوا وَ تَ عَاطَفُوا؛ -

به راستي كه شيطان دشمني افكند ميان مؤمنان تا زماني كه بر نگردد يكيشان از دينش و چون چنان كنند به پشت بخوابد و واكشد و – -

سپس گويد: پيروز شدم. پس خدا رحمت كند كسي را كه الفت دهد دو تا دوست ما را، اي گروه مؤمنان با هم دوست شويد و با هم مهر

 ورزيد.

اصول الکافی،ج 27 ، ص 782

 

یک جهان در یک جسم

 

روزى يك نفر نصرانى به محضر مبارك امام جعفرصادق علیه السلام شرفیاب شد و پیرامون تشكیلات و خصوصیّات بدن انسان سؤال هائى را مطرح كرد؟

امام جعفر صادق علیه السلام در جواب او اظهار داشت : خداوند متعال بدن انسان را از دوازده قطعه تركیب كرده و آفريده است ، تمام بدن انسان داراى ۲۴۶قطعه استخوان ، و ۳۶۰رگ مى باشد . رگ ها جسم انسان را سیراب و تازه نگه مى دارند، استخوان ها جسم را پايدار و ثابت مى دارند، گوشت ها نگه دارنده استخوان ها هستند، و عصب ها پى نگه دارنده گوشت ها مى باشند . سپس امام علیه السلام افزود : خداوند دست هاى انسان را با ۸۲قطعه استخوان آفريده است ، كه در هر دست 41 قطعه استخوان وجود دارد و در كف دست ۳۵قطعه، در مچ دو قطعه، در بازو يك قطعه؛ و شانه نیز داراى سه قطعه استخوان مى باشد . و همچنین هر يك از دو پا داراى ۴۳قطعه استخوان است، كه ۳۵قطعه آن در قدم و دو قطعه در مچ و ساق پا؛ و يك قطعه در ران . و نشیمن گاه نیز داراى دو قطعه استخوان مى باشد . و در كمر انسان ۱۸قطعه استخوان مهره وجود دارد . و در هر يك از دو طرف پهلو، 9 دنده استخوان است ، كه دو طرف ۱۸عدد مى باشد . و در گردن هشت قطعه استخوان مختلف هست .

و در سر تعداد ۳۶قطعه استخوان وجود دارد . و در دهان ۲۸عدد تا ۳۲قطعه استخوان غیر از فكّ پائین و بالا، موجود است . و معمولا انسان ها تا سنین بیست سالگى، ۲۸عدد دندان دارند؛ ولى از سنین ۲۰سالگى به بعد تعداد چهار دندان ديگر كه به نام دندان هاى عقل معروف است، روئیده مى شود


 بحارالا نوار: ج 47 ، ص ۲۱۸، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب : ج ۳ ص ۳۷۹

                         -سایت شهید آوینی-

 

 

مبانی و روشهای تربیت (78) -  چراغ راه‏

 

 در بخش نخست ، در ذيل هفتم از اهداف تربيت اسلامى توجه داديم كه بخش مهمى از طرح و تلاش آيين اسلام به گسترش علم و آگاهى و ظلمت‏زدايى اختصاص يافته است و در توضيح رابطه تعليم و تربيت، دانستيم كه انسان به لحاظ داشتن عقل و درك و عزم و اراده، تربيت او به هدايت است و آگاه شدن و اين خود فرد است كه بعد از آگاهى بايد با سعى و كوشش به سوى رشد و كمال بشتابد.

پس، واضح است كه علم و آگاهى چراغ انسان در مسير رشد و كمال است و قبل از هر چيز او به تعليم و بيدارى نياز دارد؛ بيدارى نسبت به خود و ارزشهاى والاى خويش و سرمايه عمر و ثمره‏هايى كه مى‏تواند داشته باشد.

وقتى كه انسان گوهر گرانمايه عمر آگاه شد، ديگر بدين خيرگى آن را از دست نمى‏دهد. انسان هرگونه تلاشى كه مى‏كند، به دنبال آگاهى است.

 

در بيان رهبران اسلام‏عليهم السلام آمده است:

« ارزشمندترين مردم، عالم‏ترين آنانند»(311).

«علم چراغ عقل است»، «علم بهترين توانمندى است»، «علم رأس فضائل است»، «علم نيكو راهنمايى است»، «علم بازدارنده از آفات است»، «علم سودمندترين گنج است»، «علم رأس هر خيرى است»، «علم اصل هر گونه درخشندگى است»، «علم اصل هر خير است»، «علم حيات‏بخش است»، «با علم مى‏توان زنده بود»، «با علم است كه راه نجات و كمال شناخته مى‏شود»، «هر عمل و كار ارزشمند، حاصل و نتيجه علم است»، «عمل براى زندگى، ثمره علم است»(312).

«در اثر علم و آگاهى است كه انسان روح پروا و تقوا مى‏يابد و از بسيارى لغزشها خود را باز مى‏دارد؛ به كمك علم است كه انسان از پيروى هوى و هوس مى‏گريزد و به پيروى راه هدايت مى‏گرايد؛ در سايه علم است كه انسان از خطرات ظاهرى و خطرات معصيت دورى مى‏كند»(313).

طبيب آگاه از ضرر دخانيات آن را مصرف نمى‏كند؛ انسان آگاه از خطر گناه گناه نمى‏كند. آرى، علم انسان را كنترل مى‏كند، مى‏سازد، تربيت مى‏كند، رشد مى‏دهد. عملكرد يك انسان ناآگاه و رشد او با عملكرد و رشد انسان آگاه قابل مقايسه نيست. عالم چراغ راه هدايت‏كننده است و جاهل كور و گمراه و ره خانه گم كرده است.

«... قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون إنّما يتذكّر اُولُواالالبابِ(314)، ... بگو آيا آنان كه مى‏دانند و آنان كه نمى‏دانند با هم برابرند؟ فقط خردمندان تذكّر مى‏يابند و پند مى‏گيرند».

هرگونه سعى و عمل انسان عاقل به دنبال علم و آگاهى صورت مى‏گيرد، اين‏كه قبل از هر عملى، نوعى علم و آگاهى لازم است، جاى ترديد نيست. هر عاقلى مى‏فهمد كه اول بايد بداند و ياد گيرد و بعد عمل كند. حضرت على‏عليه السلام در ضمن نصيحتهاى خود به كميل ابن زياد فرمود:

«يَا كُمَيْلُ مَا مِنْ حَرَكَةٍ اِلَّا وَ اَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا اِلَى مَعْرِفَةٍ(315)، اى كميل هيچ حركتى نيست مگر آن‏كه در آن، نيازمند يك نوع شناخت و آگاهى هستى».

اصولاً علم و عمل با هم متلازمند: همان‏طور كه علم بدون عمل، بسيار مذمّت شده است تا آنجا كه فرموده‏اند عالم بى‏عمل مانند درخت بى‏ثمر است كه به كار سوختن مى‏آيد، عمل بدون علم و آگاهى نيز ارزشى ندارد و پوج و فاسد از آب در مى‏آيد.

حضرت پيامبرصلى الله عليه وآله در سخنى به ابن مسعود فرمود:

«اِذَا عَمِلْتَ عَمَلاً فَاعْمَلْ بِعِلْمٍ وَ عَقْلٍ وَ اِيَّاكَ وَ اَنْ تَعْمَلَ عَمَلاً بِغَيْرِ تَدْبِيرٍ وَ عِلْمٍ فَاِنَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ يَقُولُ وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها(316)، هرگاه عملى انجام مى‏دهى از روى علم و عقل عمل كن و بپرهيز از عمل كردن بدون دقت و آگاهى، زيرا خداى متعال مى‏فرمايد: «مانند آن زنى نباشيد كه رشته‏هاى خود را پنبه كرد..»(317).

بديهى است كه جاهل و ناآگاه در عمل، معتدل نخواهد بود و هميشه در بين افراط و تفريط است. حضرت على‏عليه السلام فرمود:

«لَا يُرَى الْجَاهِلُ اِلَّا مُفْرِطاً اَوْ مُفَرِّطاً(318)، جاهل هميشه در يكى از اين دو حال ديده مى‏شود: يا در حال افراط يا در حال تفريط».

پيامبر گرامى‏صلى الله عليه وآله در ضمن حديثى فرمود:

«... مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ اَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ(319)، هر كس بدون علم و آگاهى عمل كند، بيشتر از آنچه اصلاح كند افساد به بار مى‏آورد».

 


311) بحارالانوار، ج 77، ص 112.

312) جملات فوق و صدها نمونه ديگر از غررالحكم مجموعه سخنان على‏عليه السلام نقل شده است.

313) بحارالانوار، ج 78، ص 6.

314) سوره الزمر، آيه 9.

315) تحف العقول، ص 171.

316) سوره النحل، آيه 92.

317) الحياة، ج 1، ص 109 (ضمن فصل 22)

318) همان.

319) الحياة، ج 1، ضمن فصل 23.

                                          -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (77) -  آرزوى اجبار و الزام‏

 

اسلام بيش از آنچه ما تصور مى‏كنيم به فراگيرى علم و اقدام در جهت بكارگيرى علم و دانش دعوت كرده است. به جرأت مى‏توان گفت كه هيچ آئينى نه الهى و نه مادّى، با اين شور و گستردگى به كسب علم و دانش دعوت نكرده است.

امام صادق‏عليه السلام فرموده است:

«ايكاش شلاق بالاى سر ياران من باشد تا در دين خود آگاه گردند و حلال و حرام را بياموزند(306).

زيرا عمل بدون علم و آگاهى انسان را از مقصد دور مى‏كند.

هم‏چنين، آن حضرت فرموده است:

«عمل كننده بدون آگاهى، مانند رهرو در بيراهه است كه سرعت در طى راه، چيزى جز دورى از مسير نصيبش نمى‏كند(307).

از رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله نقل شده است كه فرمود:

«عبادت‏كننده بدون درك و آگاهى، مانند حمار آسياب است كه فقط به دور خود مى‏چرخد»(308).

علم تا آنجا مطلوب است كه پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد:

«فَضْلُ الْعِلْمِ اَحَبُّ الى اللّه مِنْ فَضْلِ الْعِبَادَة(309)، فضيلت علم در نزد خدا محبوبتر از فضيلت عبادت است».

منابع اسلامى چيزى از نقش علم و نتايج روش علمى را فروگذار نكرده است. در زمينه ارزش علم، محروميت از علم، جايگاه عالمان، حيات‏بخشى علم، برترى علم بر عبادت، ارزش طالبان علم، تعليم علم، گناه كتمان علم، سوءاستفاده از علم، اغراض نامطلوب در علم، اقسام طالبان علم و عالمان، عالمان ارزشمند، عالمان زيانكار، حقوق عالم و متعلم، ويژگيهاى عالم، ثمرات علم، شاخه‏هاى علم، رابطه علم و عمل، رابطه علم و رشد، كيفر بيشتر عالم و ديگر مسائل آن به حد كافى صحبت شده است چندان كه شرح آنها در يك كتاب نمى‏گنجد. شايسته است استادان و دانشجويان و طلاب علم به آن منابع مراجعه كنند(310).

 


306) بحالارالانوار، ج 1، ص 213، ش 12.

307) همان، ص 206.

308) كنزالعمال، خ 28709 و بحارالانوار، ج 1، ص 208.

309) بحارالانوار، ج 1، ص 167، شماره 9.

310) در كتاب ميزان الحكمة، ج 6، بسيارى از اين احاديث، دسته‏بندى شده و مجموعاًپانصد و پنجاه حديث با ذكر منابع ذكر گرديده است.

                                          -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (76) - نقش علم

آيين مقدس اسلام براى وصول به اهداف مورد نظر، روشهاى بسيارى را بكار مى‏گيرد كه درك حكمت و ظرافت آن به‏طور كامل از قدرت بشر خارج است، زيرا همه آنها مستقيم يا غيرمستقيم از طرف خالق هستى دريافت شده است. با تحليل صحيح و واقع‏نگرى، مجموعه دستورهاى فكرى و عملى اسلام همان روشهاى تربيت اسلامى است.

اين روشهاى دقيق و ظريف، در مجموعه دستورهاى اسلامى (در اصول و فروع و اخلاقيات) پخش است. مجموعه اين روشها در يك ديد كلى داراى سه مرحله است.

الف. ايجاد معرفت و شناخت و علم و آگاهى و بيدارى.

ب. ايجاد گرايش و عقيده و ايمان به آنچه يافته است.

ج. ترغيب به سوى عمل براساس علم و ايمان و عقيده.

البته، اگر بحث ما بخواهد به اين ترتيب دنبال شود و همه مسائل مربوط به اين سه مرحله بررسى گردد، از حوصله يك كتاب و آن هم - يك كتاب درسى - بيرون است(301). لذا ما در اين نوشتار، كه بيشتر به منظور ارائه به دانشجويان، به عنوان متن درسى تنظيم شده است، پاره‏اى از روشها را به‏طور فشرده مى‏آوريم و دامنه بحث را جمع مى‏كنيم.

 1. روش علمى و نقش علم در تربيت‏

در بخش های بعدی ، در بررسى شرايط و زمينه‏هاى لازم براى تربيت، دانستيم كه انسان عاقل و خردمند، قبل از هر چيز، هدفى را براى خود مشخص مى‏كند و براساس آن هدف، روش و نظامى براى خود بر مى‏گزيند؛ آنگاه عوامل و اسباب و راه‏هاى وصول به آن هدف را شناسايى مى‏كند و اسباب را بكار مى‏گيرد و سپس در چارچوب آن اسباب، سعى و تلاش مى‏كند و مى‏كوشد تا به مقصد و خواسته خود دست يابد.

در مقام سعى و تلاش، انسان به‏طورطبيعى در مى‏يابد كه براى تلاش و سعى صحيح، بايد علم و آگاهى و اطلاعات لازم را فراهم كند، همان‏طور كه ممكن است با تعليم و آموزش، قبل از آغاز كارها به اين واقعيت پى برده باشد.

يكى از راه‏ها و روشهاى تربيتى انسان، روش علمى و آگاهى‏بخشى است، اهميت اين مطلب وقتى كاملاً واضح و روشن مى‏گردد كه بدانيم علم و آگاهى تا چه حد انسان را وادار به كار و تلاش مى‏كند. فرد جاهل و بى‏اطلاع از آثار تنبلى، تنبلى مى‏كند. كسى كه نمى‏داند آينده‏اش در گرو سعى اوست و از سر جهالت به اميد شانس و بخت نشسته است، بدنبال كار و كوشش نمى‏رود و تهى دست از نتيجه باقى مى‏ماند. تعليمات ائمه طاهرين‏عليهم السلام به ما مى‏آموزد كه علم و درك واقعى انسان را به سوى عمل مى‏كشاند و عالم واقعى كسى است كه عمل مى‏كند و علم خود را بكار مى‏گيرد. دو نمونه از اين رهنمود را ارائه مى‏كنيم:

اول. امام صادق‏عليه السلام فرمود:

«اَلْعِلْمُ مَقْرُون اِلىَ الْعَمَل فَمَنْ عَلِمَ عمل وَ مَنْ عَمِلَ عَلِمَ و العلم يَهْتَفُّ بِالْعَمَلِ فَاِنْ اَجَابَهُ وَ اِلاَ ارْتَحَلَ(302)، علم همتاى عمل قرار داده شده است، پس هركس دانست و آگاه شد، عمل مى‏كند و هركس عمل مى‏كند او آگاه شده و داناست و علم عمل را مى‏خواند و آن را مى‏طلبد، پس اگر عمل به آن پاسخ گفت علم مى‏ماند و الا زوال مى‏يابد و از بين مى‏رود».

دوم. رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود:

«اَلَا وَ اِنَّ الْعَالِمَ مَنْ يَعْمَلُ بِالْعِلْمِ وَ اِنْ كَانَ قَلِيلَ الْعَمَل(303)، بدانيد كه عالم واقعى كسى است كه براساس علم خود عمل مى‏كند گرچه عمل او اندك باشد».

در زمينه نقش علم در رشد و بالندگى انسان و رهبرى علم بر كليه اعمال، به سخن بسيار زيبا و ظريف و حكيمانه‏اى از حضرت على‏عليه السلام اشاره مى‏كنيم كه مى‏فرمايد:

«علم و دانش را فرا گيريد زيرا فراگيرى آن حسنه و گفت و شنود آن تسبيح، بحث از آن جهاد و آموختن آن به كسى كه نميداند صدقه است. علم، عامل انس انسان در وحشت همراه در تنهايى، سلاح عليه دشمنان و زينت براى دوستان است. خداوند به وسيله علم گروههايى را بلند مى‏گرداند و آنان را پيشوايان خير و خوبى قرار مى‏دهد كه به آنها اقتدا گردد»(304). اعمال آنان مورد نظر و توجه ديگران قرار مى‏گيرد و از روش آنها اقتباس و نورگيرى مى‏شود. فرشتگان به دوستى آنان علاقه‏مندند و بالهاى خود را در حال نمازشان به آنان مى‏مالند. بدان جهت است كه علم حيات دلها و نور چشمها از كورى و قوت بخش بدن‏ها از ضعف است. خداوند حاملان علم را در جايگاه ابرار مكان مى‏دهد و همنشينى با گزيدگان را نصيب او ميسازد، در دنيا و آخرت. به وسيله علم خداوند اطاعت و عبادت مى‏شود، به وسيله علم خداوند شناخته مى‏شود و يكتاگرايى مى‏شود، با علم صله ارحام مى‏شود، به وسيله علم حلال و حرام شناخته مى‏شود. علم، امام و رهبر عقل و عقل تابع آن است. خداوند علم را به سعادتمندان الهام مى‏فرمايد و شقاوتمندان را از آن محروم مى‏سازد(305).


301) تمام جلد نخست كتاب الحياة شامل آيات و احاديث مربوط به اين سه مرحله است.

302) بحارالانوار، ج 2، ص 40 و 36 و 32.

303) بحارالانوار، ج 76، ص 373.

304) يعنى با علم و دانش است كه برترى و مقتداشدن نصيب گروهى مى‏شود و آنها به صورت پيشوايان در مى‏آيند.

305) بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث بسيار زيبا و جالب است و لذا متن عربى آن را نيز ارائه مى‏كنيم:

عن اصبغ ابن نباته قال: قال اميرالمومنين على بن ابيطالب‏عليه السلام: «تعلمون العلم فان تعلمه حسنة و مدارسته تبسيح و البحث عنه جهاد و تعليمه لمن لا يعلمه صدقة و هوانيس فى الوحشة و صاحب فى‏الوحدة و سلاح على الاعداء، وزين الاخلاء، يرفع الله به اقواماً يجعلهم فى الخير ائمة يقتدى بهم، تُرْمَقُ اعمالهم و تقبس آثارهم، ترغب الملائكة فى خلتهم، يمسوحنهم با جنحتهم فى صلواتهم، لان العلم حياةالقلوب و نورالابصار من العمى و قوةالابدان من الضعف و ينزل الله حامله منازل الابرار و يمنحه مجالسة الاخيار فى الدنيا و الاخرة بالعلم يطاع الله و يعبد و بالعلم يعرف الله و يوحّد و بالعلم توصل الارحام و به يعرف الحلال و الحرام و العلم امام العقل و العقل تابعه يلهمه الله السعداء و يحرمه الاشقياء».

                                        -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (75) -  هرکس دو روزش مساوی باشد

نقش انسان در كمال خويش‏

در مسأله تكامل انسان چند مطلب به‏طورخلاصه و فهرست‏وار بايد مورد توجه قرار گيرد:

1. از ديدگاه اسلام تمام حركتهاى هستى در جهت تكامل است.

2. انسان برترين ممكنات و اشرف مخلوقات است.

3. انسان محور است و همه ممكنات براى خدمت به او آفريده شده‏اند.

4. انسان به سوى خدا مى‏رود و مراحل كسب كمال او پايان ندارد.

5. انسان براى رسيدن به كمالات خويش بايد تلاش كند و با بهره‏گرفتن از راهنمايى رهبران آسمانى، با اراده خود به سوى رشد و كمال پيش بتازد.

امام صادق‏عليه السلام فرمود:

هركس دو روزش مساوى باشد مغبون است.

هر كس روز بعدش از روز قبلش بهتر باشد مغبوط است.

هر كس روز بعدش از روز قبلش بدتر باشد ملعون است.

هر كس در خود زياد شدن نمى‏بيند، رو به نقصان است.

هر كس رو به نقصان مى‏رود، مرگ براى او بهتر است(300).

انسان قدرت دارد در سايه دو عامل مهم، سرنوشت خود و جامعه و تاريخ را به هر شكل تغيير دهد و بسازد. اين دو عامل عبارتند از: انديشه و اراده.


300) معانى الاخبار، ص 342، وسائل‏الشيعه، ج 11، ص 376.

                                  -تابان-

مبانی و روشهای تربیت (74) -  تلاش

 

 تلاش و تكامل‏

از ديدگاه اسلام و جهان‏بينى اسلامى، جهان هستى، جهان حركت است و همه حركتها نيز در نظام خلقت به صورت تكاملى تنظيم شده است، زيرا همه چيز به سوى كمال مطلق و كمال بى‏نهايت يعنى خداى متعال در حركت است.

«اَلا اِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْاُمُور(298)، بدانيد كه همه امور در تغيير و تحول به‏سوى خدا منتهى مى‏شوند».

پس، بديهى است كه چنين حركتى تكاملى باشد.

در جهان‏بينى اسلامى همه چيز براى انسان آفريده شده است و به انسان منتهى مى‏گردد و انسان به سوى خدا، يعنى به سوى كمال بى‏نهايت و كمال مطلق در حركت است و بديهى است كه چنين حركتى پايان ندارد و كمال‏جويى انسان در جايى محدود نمى‏شود. مولوى گويد:

از جمادى مردم و نامى شدم‏

مردم از نامى ز حيوان سر زدم‏

مردم از حيوانى و آدم شدم‏

پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم‏

بار ديگر هم بميرم از بشر

تا بر آرم از ملايك بال و پر

بار ديگر از ملك پران شوم‏

آنچه دروهم تو نايد آن شوم‏

دستورهاى دين مقدس اسلام نيز مطابق نظام آفرينش تكاملى است، زيرا همه قوانين اسلام از طرق خالق صادر شده و لذا اسلام دين تكامل و رشد است و همه برنامه‏هايش در جهت تكامل انسان تنظيم گرديده و رسيدن انسان به كمال لايق شأنش هدف آفرينش و رسالت پيامبران و منظور اصلى در تربيت اسلامى است.

اسلام انسانها را به سوى تكامل اخلاقى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى فرا مى‏خواند. اسلام هر حركت ضدكمال را رد مى‏كند، همان‏طور كه حركات ضد عدل را رد مى‏كند.

از نظر اسلام، انسان از چنان لياقت و استعدادى برخوردار است كه مى‏تواند در اثر آراستن خود به اخلاق الهى، مَثَل خدا و خدانما و خليفه خدا گردد و وجودش تجلى‏گاه صفات خدا شود. و همين خصوصيت است كه او را بر فرشتگان برترى داده و براى رسيدن به چنين مقامى آفريده شده است.

«وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنِّى جاعِلٌ فِى الْاَرْضِ خَلِيفَةً(299)، ياد آور موقعيى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين خليفه‏اى مى‏آفرينم...».

 


 298) سوره الشورى، آيه 53.

299) سوره البقره، آيه 30. در آينده در بحث «عبادت خدا» راه رسيدن به اين درجه و مقام توضيح داده خواهد شد.

                                        -تابان- 

امام حسن عسگری علیه السلام

 

معتمد عباسى كه همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون ديد توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معكوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه ديرينه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

طبرسى ، دانشمند نامدار جهان تشیع :می نویسد : بسیارى از دانشمندان ما گفته اند  امام عسكرى علیه السلام بر اثر مسمومیت به شهادت رسید، چنان كه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته اند(1) . کفعمی ، دانشمند معروف شیعه، مى گويد:  او را معتمد مسموم ساخت(2).

محمد بن جرير بن   رستم از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است امام عسكرى علیه السلام در  اثر مسمومیت به درجه شهادت رسید(3).

يكى از نشانه هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحركها و تلاش هاى فوق العاده اى بود كه معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد .

ابن صباغ مالكى، يكى از دانشمندان اهل سنت، از قول عبید الله بن خاقان يكى از درباريان عباسى مى نويسد :  ... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسكرى علیه - السلام معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا كرد كه ما از آن شگفت زده شديم و فكر نمى كرديم چنین حالى در او )كه خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت( ديده شود . ابو محمد امام حسن عسگری وقتى رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه كه همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابومحمد بمانند و هر چه روى مى دهد به او گزارش كنند، نیز عده اى را به عنوان پرستار قاضى بن « فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به قاضی بن بختیار فرمان داد ده نفر از معتمدين را انتخاب كند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زير نظر بگیرند. دو يا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت تر شده و بعید است بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامرا به حركت در آمد و سرا پا فرياد و ناله گرديد و بازارها تعطیل و مغازه ها بسته شد. بنى هاشم، ديوانیان، امراى لشكر، قاضیان شهر، شعرا،شهود و گواهان و ساير مردم براى شركت در مراسم تشییع حركت كردند، سامراء در آن روز يادآور صحنه قیامت بود !

و روز هشتم ربیع الاوّل سال 262 هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسكرى علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گريان به سوى خانه امام رفتند.

مورخان اين روز غمبار را به روز قیامت تشبیه كرده اند، چرا؟ چون توده هاى محرومى كه مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سركوب نظام همیشه در خود نهان مى داشتند، آن روز عنان عواطف خروشان خويش را از كف دادند. آه كه اهل بیت نبوّت علیهم السلام در راه تحكیم شالوده هاى دين و نشر ارزشهاى توحید چه رنج ها كه متحمّل نشدند. چه خون ها كه از آنان نريختند و چه حرمت ها كه ندريدند و حقوق وقرابت آنان را به رسول خدا صلی الله علیه و آله رعايت نكردند .

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پايگاه و پاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! اين امام بزرگوارى كه اينك از دنیاى آنان رخت بر مى بندد در حالى كه هنوز از عمر مباركش 28 سال نگذشته، با انواع محنت ها دست و پنجه نرم كرد، از عهد متوكّل ستمكار و فرو مايه كه دشمنى علیه اهل بیت رسالت علیهم السلام را سر لوحه كار خويش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین علیه السلام را ويران كرد تا دوران مستعین كه به خاطر كینه ورزيدن به خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله آن حضرت را نزد يكى از سر سخت ترين مردانش زندانى كرد. ) اين مرد اوتاش نام داشت كه بعداً پس از ديدن پاره اى از كرامت هاى امام، به امامت آن حضرت ايمان آورد.

همین خلیفه، در دوران خويش نزديك بود امام را بكشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر كنار شد. همچنین معتز ، در روزگار خويش مى كوشید امام را در بند كند لیكن آن حضرت به درگاه خداوند تضرّع كرد تا آن كه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى ، امام از آزار وى در امان نبود، او مى كوشید امام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا كه زندانى اش كرد و قصد كشتنش را نمود. لیكن امام به يكى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد كه: "ابو هاشم! اين ستمگر، قصد كرده مرا امشب بكشد، امّا خداوند عمر او را كوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى عطا خواهد فرمود(4). بالاخره آن كه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذيت قرار داشت تا آنكه به دست وى به زندان افتاد .

آرى امام عسكرى علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خويش را در دشوارى و سختى گذارند و اكنون زمان وفات آن حضرت رسیده است:  آيا امام به مرگ طبیعى وفات يافت؟ يا آنكه توسط زهر به شهادت رسید؟

 زهر يكى از مشهورترين ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دينى محبوبی مثل امام آنها را وامى داشته كه با اتخاذ اين روش ايشان را تصفیه كنند. دلیل ديگر ما بر اتخاذ اين شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان با امام به هنگام بیمارى اش مى باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد وثوق خويش گفته بود كه در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه اى پزشك به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه روز همراه باشند(5).

علّت اين امر چه بود؟ دو علّت مى توان براى چنین رفتار شگفت آورى پیدا كرد:  نخست برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده ها برحسب ضرب المثلى كه در میان سیاستمداران معروف است: او را بكش و زير جنازه اش گريه كن . دوم: همه مردم و به ويژه زمامداران مى دانستند كه ائمه اهل بیت علیهم السلام همواره از احترام بسیار توده هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر اين باور است كه امامت در میان آنان يكى پس از ديگرى منتقل مى شود .و اينك اين امام يازدهم است كه مى خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر اين بايد حتماً او را جانشینى باشد، امّا اين جانشین چه كسى است؟

خلفاى عبّاسى پیوسته مى كوشیدند به هنگام شهادت يكى از ائمه علیهم السلام پى ببرند كه جانشین او كیست؟ به همین علّت ائمه علیهم السلام نیز به هنگام احساس خطر بر جانشین خود او را پنهان مى كردند تا وقتى كه خطر از بین برود .

از ديگر سو احاديثى كه در باره حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشريف وارد شده، از خاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى دانند كه مهدى، دوازدهمین جانشین است و اگر بگويیم كه زمامداران عبّاسى چیزى از اين احاديث نمى دانستند، نامعقول مى نمايد. از همین روست كه مى بینیم آنان پیوسته و با هر وسیله اى مى كوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّا هیهات. به اين دلیل است كه معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام تدابیرى استثنايى مى انديشد. پس از آنكه امام چشم از جهان فرو مى بندد، معتمد دستور مى دهد خانه او را بازرسى كنند و كنیزانش را زير نظر بگیرند. او نمى دانست خداوند خود رساننده فرمان و كار خويش است و امام منتظر بیشتر از پنج سال است كه به دنیا آمده و از ديد جاسوسان مخفى شده است و برگزيدگان شیعه با وى بیعت كرده اند. بدين گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد(6).

پس از وفات و غسل و تكفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوكّل از جانب حكومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمايان ساخت و آن را به ويژه به هاشمی ها و علوی ها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشكان نشان داد و گفت:  اين حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست كه به مرگ طبیعى، در بسترخويش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان و محرمان امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان و فلانى از پزشكان بر بالین او حضور داشته اند آنگاه چهره مبارك آن حضرت را پوشاند(7).  اين اقدامات براى اين بود كه مبادا پاى حكومت در قتل امام به میان آيد، و همین امر نشانگر آن است كه حكومت از جانب مردم متّهم به كشتن امام بوده است.بدينسان امام عسكرى علیه السلام رحلت كرد و از پس خويش راهى درخشان بر جاى نهاد تا نسل ها از روشنى آن هدايت گردند .

آن حضرت را در همان اقامتگاه شريفش در شهر سامراء، در كنار مزار پدر بزرگوارش، به خاك سپردند كه تا امروز نیز زيارتگاه مسلمانان است. درود خدا بر او باد روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسیدو روزى كه زنده بر انگیخته خواهد شد.  و درود خدا بر هواخواهان و پیروان او تا روز رستاخیز .

آخرین وصیت :

آفتاب امامت غروب مى كرد زيرا خداوند اين گونه مقدّر كرده بود كه اين آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت كبرا پرتو افشانى كند . ازاين رو امام حسن عسكرى علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأكید كرد:

نخست : تأكید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم امام منتظر )عجل االه تعالی فرجه الشریف (.

دوم:  تحكیم شالوده هاى مرجعیت دينى .

الف(  گرفتن بیعت براى امام منتظر احاديث فراوانى درباره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد كه از پیامبر و تمام ائمه علیهم السلام صادر شده اما تأكید امام عسكرى علیه السلام بر اين امر تأثیر رساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از ياران خويش مشخص كرد. همچنین روايت هاى فراوانى در اين باره وارد شده كه به ذكر يكى از آنها اكتفا مى ورزيم .

-         احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روايت كرده است كه:  بر امام حسن عسكرى علیه السلام وارد شدم و خواستم درباره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: "احمد بن اسحاق!  خداوند تبارك و تعالى از زمانى كه آدم را آفريد زمین را از حجّت خدا بر

خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى نخواهد گذارد به بركت وجود او است كه بلا از مردم زمین دور مى شود و باران فرو مى بارد و بركات زمین برون مى آيند".  گفتم:  فرزند رسول خدا!  پس از تو امام و خلیفه كیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه اى روى دوش گرفته بود صورتش گويى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى گذشت. سپس امام فرمود : "احمد!  اگر كرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّت هايش نمى بود، اين كودكم را به تو نشان نمى دادم.  او همنام و هم كنیه رسول خدا و كسى است كه زمین را از عدل و داد پر مى كند پس از آن كه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد!  حكايت او در اين امّت همچون حكايت خضر و همانند داستان ذوالقرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى كند كه هیچ كس از هلاكت در آن رهايى نیابد مگر آنكه خداوند او را بر اعتقاد به امامتش استوار كرده و در طول اين مدّت با دعا براى تعجیل فرجش همراهى نموده باشد" (8).

ب(  مرجعیت خردمندانه دينى براى اين امامت كه امتداد - رسالت الهى است بايد كیان و موجوديت اجتماعى در جهان وجود داشته باشد.

اين كیان شیعیان مخلص و فداكارند . از طرفى اينان نیز بايد از نظامى اجتماعى و استوارى برخوردار شوند تا بتوانند در برابر رخدادها و مبارزه جوئی ها توانا باشند. اين نظام در رهبرى مرجعیت تبلور مى يابد. بدين معنى كه شیعیان به گرد محور عالمان الهى و اُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از اين رو در دوران امام عسكرى علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحكیم يافت و نقش دانشمندان شیعه، بدين اعتبار كه آنان وكلا و نوّاب و سفیران امام معصوم علیه السلام هستند، برجستگى ويژه اى پیدا كرد و روايت هاى فراوانى از امام عسكرى علیه السلام درباره نقش علماى دينى در بین مردم منتشر شد كه يكى از آنها همان روايت معروفى است كه امام عسكرى علیه السلام از جدّ خويش امام صادق علیه السلام روايت كرده است و در آن آمده: " آن كه از فقیهان خويشتندار است و دين خويش را پاسدار و با هوا و هوس خود ستیزه كار و امر مولاى خويش را فرمانبردار، پس بر عوام است كه از او تقلید كنند".  از همین رو دانشمندان هدايت يافته، به نور اهل بیت علیهم السلام امور امّت را در دوران امام عهده دار شدند و با امام درباره مسائل مشكلّى كه با آنهابرخورد مى كردند، نامه مى نگاشتند و امام هم پاسخ هاى به آنها مى نوشت و نامه ها را به امضاى )توقیع( خويش مهر مى كرد. اين نامه ها پیش علما به تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسكرى علیه السلام شهرت خاصّى كسب كردند .

 

پی نوشت ها :

1)  اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الكتب الاسلامیة، ص 367 .

2) حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیة، مشهد، كتابفروشى جعفرى، ص 162

3) دلائل الامامة، نجف، منشورات المكتبة الحیدرية، 1323 ه. ق، ص 223

4)  حیاة الامام العسكرى، ص 254 ، به نقل از مهج الدعوات، ص 274

5)  حیاة الامام العسكرى، ص 267 به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص 323

6) حیاة الامام العسكرى، ص 267 به نقل از ارشاد ص 323

7) همان مأخذ، ص 262 به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه .

8) حیاة الامام العسكرى، ص 263

 

                                                      - سايت شهید آوينی -

دل نوشته

 

شعبان فرا می رسید، همه خودشان را برای جشن های اعیاد مذکور آماده می کردند تا در نهم ربیع الاول و نیمه شعبان، به اوج جشن و سرور و شادمانی خودشان برسند. ما هم به تبع جامه ای که در آن زندگی می کردیم، منتظر بودیم که این روزها فرا برسد تا همرنگ و هم صدا با دیگر محبّان اهل بیت(علیهم السلام)، کوچه ها را چراغانی کنیم، حجله امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برپا کنیم، در جشن هایی که مولودی خوانده می شد شرکت کنیم و شاد باشیم از اینکه در جشن تولد و آغاز امامت اماممان شرکت کرده ایم.

در سال های اخیر به خاطر رغبت فراوان و احساس مسئولیت نسبت به این که من هم باید برای امامم کاری انجام بدهم و دستی بر آتش داشته باشم، با چند نفر از دوستانم در هیئت متوسلین به حضرت فاطمۀ الزهرا(سلام الله علیها) هر سال در حیاط مسجد جامع حجله امام زمان برپا می کردیم، برای طرح سیصد و سیزده هزار صلوات ثبت نام می کردیم، اطراف مسجد را آزین بندی می کردیم و برای شب میلاد و آغاز امامت ، سخنران و مداح دعوت می کردیم. در پایان مراسم هم به همه شربت و شیرینی تعارف می کردیم و می گفتیم الحمدلله که امسال هم جشن با شکوهی برپا شد و به اصطلاح در حریم اهل بیت (علیهم السلام) آبروداری کردیم.

اما آخرین سالی که در چنین حال و هوایی سیر می کردم ، بعد از اینکه با کمک دوستان، وسایل را جمع و جور کردیم، اصلاً درون خودم احساس شادی و رضایت نمی کردم و مدام یک نهیب درونی آزارم می داد. احساس می کردم تنها راهی که می تواند نجاتم دهد، تفکر و تعقل پیرامون این موضوع است که آیا آنچه را که انجام داده ایم مورد رضایت و خواست امام علیه السلام بوده است؟ با خودم فکر کردم که اگر امام روی این برنامه ها نظر دارند، چرا حتی اختلافات بین دوستان برطرف نشد؟ چرا مردمی که هر سال در این جشن شرکت می کردند، قبل و بعد از این برنامه ها هیچ تغییری نکردند؟ اگر به قائم آل محمد(صلی الله علیه وآله) می پرداختند، چرا هیچ قیامی درون وجودشان به پا نشد؟ چرا در این مدت هیچ تحولّی در من ایجاد نشد و اگر نسبت به سال گذشته ام بدتر نشده باشم، بهتر نشده ام؟ چرا هنوز رفتارهایم تغییر نکرده است؟ چرا عطش ظهور مولایم هر لحظه درون وجودم شعله نمی کشد؟ و چندین چرایی دیگر... .

تا کی می خواهیم برای امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف جشن تولّد و آغاز امامت بگیریم و آنطور که خودمان می خواهیم و دوست داریم، در قبال ایشان رفتار کنیم؟! کی می خواهیم رفتار شیعی را جایگزین رفتار محبّانه کنیم؟! آنقدر با فهم و خواست خودمان پیش رفتیم، تا اینکه افسار حبّمان را نیز به دست شیطان سپردیم و او ما را به هرسمتی که می خواهد می کشاند! در حالی که برای امام جشن می گیریم، از امام غافلیم!

هر چه با فطرتم دنبال می کردم، اصلاً رضایت و خواست امام را در این کارها نمی دیدم. تا اینکه دوستی مرا متوجه این موضوع کرد که در کنار چراغانی کردن کوچه و خیابان محلّه و شهرمان، بیائیم کوچه و خیابان دلهایمان را هم برای امام چراغانی کنیم! تا کی می خواهیم برای امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف جشن تولد و آغاز امامت بگیریم و آنطور که خودمان می خواهیم و دوست داریم، در قبال ایشان رفتار کنیم؟! کی می خواهیم رفتار شیعی را جایگزین رفتار محبّانه کنیم؟! آنقدر با فهم و خواست خودمان پیش رفتیم، تا اینکه افسار حبّمان را نیز به دست شیطان سپردیم و او ما را به هرسمتی که می خواهد می کشاند! در حالی که برای امام جشن می گیریم، از امام غافلیم! در حالی که برای امام شادی می کنیم، از امام غافلیم! در حالی که به زعم خودمان داریم به اماممان می پردازیم، حجابهای درون وجودمان را در مقابل نور امام(علیه السلام) قطورتر می کنیم!به جای اینکه به اصلاح ایمانیّات، تفکّرات و اخلاقیات و رفتارهایمان بپردازیم، خودمان را مشغول انجام یکسری رفتارهای کم قیمت کرده ایم! شیعه کسی است که به دنبال برپایی ظهور مولایش باشد، نه اینکه دست به زانو بنشیند به امید اینکه روزی مولایش ظهور کند. شیعه حقیقی کسی است که آن چنان ابعاد وجودی اش بر اساس خواست امامش شکل گرفته، که هیچ تاریکی و حجابی در مقابل نور امام درون وجودش نیست؛ مانند سلمان(ره) که امام(علیه السلام) به ایشان می فرمایند: « یا سلمان إنّ غائبنا لم یَغب » ؛ یک شیعه ی حقیقی اول به دنبال ظهور امام درون وجود خودش می گردد!

با خودم فکر کردم که چگونه می توانم کوچه های دلم را برای امام چراغانی کنم! مگر می شود بدون اتصال به منبع نور، چراغی را روشن کرد؟! مگر بجز امام در عالم نوری هست که بتوانم با اتصال به آن ، وجودم را نورانی کنم؟! اگر حتی یکی از ایمانیّات من جزء ایمانیات مهدوی باشد، همان یک ایمان می شود چراغی که وجودم را روشنی خواهد بخشید! پس تا ایمانیاتم، تفکراتم، اخلاقیاتم و رفتارهایم مهدوی نباشد، هیچ چراغی درون وجودم روشن نخواهد شد و هیچ تاریکی و ظلمتی از وجودم رخت بر نخواهد بست !!!....

خدایا ایمانیّاتمان را ایمانیّات مهدوی قرار ده!

خدایا تفکّراتمان را تفکّرات مهدوی قرار ده!

خدایا اخلاقیّاتمان را اخلاقیّات مهدی قرار ده!

خدایا ما را جزء برپا کنندگان ظهور مولایمان قرار ده!

                 -سایت تبیان به نقل از سایت خطب نادره امام علی علیه السلام-